فرستاد كه جمعى را به محاصرهء قلعه بازداشته ، خود به ايلغار نزديكى قراباغ آمده در كمين توقف نمايد ، كه به وقت فرصت ميرزا را دستگير كند . و ميرزا سليمان ، محمد قلى شغالى « 1 » را با هزار سوار در لشكرگاه گذاشته ، خود به تعجيل به موضع مقرر رفت . و ميرزا محمد حكيم با جمعى از لشكريان خود عازم قراباغ شد . چون نزديك آن موضع رسيد ، يكى از مردم كابل كه شب رفيق لشكر بدخشيان بود ، جدا شده نزد ميرزا آمد و حقيقت حال را بر زبان آورد . ميرزا كه به غايت نزديك به دشمن رسيده بود مضطرب شده راه كوه را پيش گرفت .
و ميرزا سليمان چون خبر يافت كه صيد به دام آمده رم كرد ، به تعجيل تعاقب نمود . در پاى كتل سنجد درّه به بعضى از مردم ميرزا رسيد ، و آنچه بيافت ، به تاراج برد . و جمعى از لشكر بدخشيان به ميرزا نزديك رسيدند . باقى قاشقال و برادران به عطف عنانى ايشان را بازداشته و ميرزا به سلامت بيرون رفت . اما تمام اموال و اسبابش به دست بدخشانيان درآمد . و ميرزا از غايت اضطرار به جنب بدخشان رفت . خواجه حسن و جمعى اراده نمودند كه او را به بلخ نزد پير محمد خان برند .
اما باقى قاشقال مطلقا راضى نشده گفت كه « با وجود استظهارى چون پادشاه سواد اعظم هندوستان ، به دشمنان پناه بردن محض بىعقلى است . » و خواهىنخواهى ميرزا را به طرف غوربند آوردند . و خواجه حسن و رفقا به طرف بلخ رفتند . و ميرزا از غوربند به راه ايشانحر « 2 » و جلالآباد و از آنجا به پيشاور « 3 » آمد و از آب سند عبور نمود .
و چون ميرزا سليمان به تعاقب ميرزا مشغول شد معصوم كوكه در قلعه خبر يافت كه محمد قلى شغالى با هزار سوار در بيرون است . او دروازهء قلعه را گشوده لشكرى به استعداد بيرون فرستاد . و بعد از جنگ به محمد قلى ظفر يافته اكثر اسباب بدخشانيان را به تاراج برد . و محمد قلى را كه با دختران ميرزا سليمان مىگريخت تعاقب نموده به چهارديوارى باغى درآوردند و كس نزد معصوم فرستاده از صورت حال خبر دادند ، و گفتند كه به اندك مددى محمد قلى و همراهان به دست درمىآيند . معصوم گفت كه « چون دختران ميرزا سليمان در ميان آن جماعتاند و دستگير نمودن ايشان خلاف ادب است ، مراجعت نمايند . » و كابليان بازگشته به قلعه درآمدند . و ميرزا سليمان ديگرباره به پاى قلعه آمده به محاصره مشغول شد . اما مردم كابل دلير شده بودند . و ميرزا سليمان را كارى از پيش نمىرفت . بلكه اكثر اوقات كابليان بيرون آمده جنگهاى غالبانه مىكردند . و يك دروازهء شهر هميشه گشوده مىبود .
القصّه ، چون شرح احوال ميرزا معروض ايستادگان پايهء سرير خلافت مصير شد ، از كمال
هامش
( 1 ) . ق : سفالى ؛ م : سمالى . اصلاح از منتخب التواريخ ( ج 2 ، ص 90 ) .
( 2 ) . م : انشانحر .
( 3 ) . م : پشور .