تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5821

مساهمون:

ص٥٨٢١
درمىآمد ، به وقت فرصت به قتلش اقدام مىنمودند . و قيصر دانسته ، تغافل كرده ، كوچ كرد كه مبادا به آن مردم مضرتى عايد گردد . و به واسطهء صلحى كه ميان او شاه طهماسب واقع شد قريب به چهل سال رعاياى ايران مرفه و فارغ البال بودند . و آنچه در اين سال در ايران سانح شد اين است كه چون بعد از فوت قزاق منصب آتاليقى شاهزاده سلطان محمد ميرزا بر شاهقلى سلطان استاجلو قرار گرفت ، شاهزاده به عزم ملاقات پدر خود به قزوين رفت و چندگاه آنجا بسر برد . و در اين سال به فرمان شاهى متوجه هرات گشت و اهل و عيال و فرزندان نيز همراه برد . چون به نواحى قلعهء تربت رسيد به حسب اتفاق عبد الله خان ، ولد اسكندر خان اوزبك كه بعد از شكست اولاد براق خان و قتل برهان ، بر سمرقند و بخارا و اكثر ماوراء النهر مستولى شده بود با خسرو سلطان و ديگر سلاطين شيبانى به مملكت خراسان درآمد و اطلاع يافت كه شاهزادهء ايران با هزار و پانصد سوار متوجه هرات است . با سى چهل هزار سوار ايلغار نموده به لشكرگاه شاهزاده نزديك رسيد . و شاهوردى بيگ تكان ، برادر شاهقلى بيگ تكان كه در ركاب شاهزاده بود ، چون از قرب وصول دشمن آگاه شد ، ناچار به قلعهء تربت - كه چهارديوارى ويران بيش نيست - درآمد . و عبد الله خان به پاى قلعه آمده به محاصره مشغول شد . و قزلباشان از باد صبا سرعت سير استعاره كرده اين خبر را به شاه طهماسب رسانيدند . و چون مسافت بسيار از قزوين تا تربت در ميان است و حصار تربت را نگاه داشتن در برابر سى چهل هزار سوار جرار چندانكه كمك عراق برسد ، ممكن نبود ، شاه طهماسب به واسطهء فرزند و فرزندزاده‌ها به غايت مضطرب شد ، و قرعهء مشورت در ميان انداخته اكثر امرا و وزرا و اركان دولت را طلب نمود . و رأى همه بر آن قرار گرفت كه « چون علاج ديگر ممكن نيست ، به هرحيله كه ميسر باشد كسى به قلعه مىبايد فرستاد كه به امراى قزلباش پيغام رساند كه چون كار به اضطرار رسد ، بر قتل شاهزادگان اقدام نمايند كه بيدى لابيدك مثل قديم است . » راقم حروف با والد و جد كه از حضار مجلس بودند ، متحير بودند كه چگونه كسى به آن قلعه خواهد درآمد ؛ چه ، حصار تربت به غايت محقّر است . و شاه طهماسب روى به امرا و لشكريان آورد كه « چند جوان از سرگذشته مىخواهم كه متعهد اين خدمت شده به آن قلعه درآيند و حقى بر سلسلهء شيخ صفى ثابت كنند . » هجده كس از امرازاده‌ها كه فى الواقع هريك ثانى رستم و ثالث اسفنديار بودند ، از جاى خود برخاسته قبول اين خدمت نمودند و به تعجيل هرچه تمام‌تر با فرامين متوجه خراسان شدند . اما نزد عقلا قبول اين خدمت محمول بر جنون شده اما آن جوانان مردانه چون به حوالى