شانزدهم [ 698 ب ] جمادى الأول او را به قلعهء الموت بردند و محبوس كردند .
و حكيم نور الدين محمد طبيب نيز كه به غايت اعتبار رسيد به سبب محرميت صاحب اختيار امور ملك و مال شده بود در بيست و هفتم رجب فوت شد . و شهريار ايران به پرسش بازماندگان او قدم رنجه فرمود . و قاضى قطب الدين - كه به قاضى اغلان مشهور بود و به كثرت فضيلت از اقران امتياز داشت - در اين ايام فوت شد . و ييلاق و قشلاق در قزوين اتفاق افتاد .
و سوانح سواد اعظم هندوستان در اين سال اين است كه چون ادهم خان از مالوه به درگاه آمد و خاطرش از جانب بيرام خان كه هميشه در فكر دفع او مىبود جمع شد ؛ چه ، بيرام خان چون رخصت حج يافته متوجه گجرات شد و به شهر نهرواله - كه به پتن مشهور است - رسيد ، يكى از افغانان نوحانى كه به مبارك خان موسوم بود و پدرش در يكى از معارك به دست يكى از سپاهيان الوس جغتاى به قتل رسيده بود ، از غايت سفاهت به قصاص خون پدر ارادهء قتل بيرام خان نمود . و به وقتى كه بيرام خان به سركولايى كه در آن نواحى بود رفته بود ، مبارك خان با سى چهل كس نزديك به بيرام خان رفت و بيرام خان به گمان آنكه عزم ملاقات دارد او را نزديك طلبيد . و چون مبارك خان به بيرام خان نزديك شد ، خنجرى از ميان كشيده به بيرام خان رسانيد و به يك ضرب شمشير كار خان را تمام كرد و جمعى كه همراه بيرام خان بودند ، متفرق گشتند .
و آحاد الناس و اراذل به تاراج اردوى خانخانان روان شدند . محمد امين ديوانه و بابايى رنبور ميرزا خان ولد بيرام خان را با والده و متعلقان او سوار كرده به قوت بازوى شجاعت از آن مهلكه بيرون بردند و به سلامت به گجرات رسانيدند . و از آنجا بعد از چهار ماه عازم درگاه گيتىپناه شده به سلامت به مقصد رسيدند و ميرزا خان به صفوف عواطف پادشاهى سرافراز گشته در سايهء اقبال آن حضرت به منتهاى آمال رسيد - چنان كه به جاى خود مذكور شود .
القصّه ، ادهم خان به همگى همت متوجه دفع اتكه خان كه بعد از بيرام خان صاحب اختيار شده بود درآمد ، و باقى امرا كه مشتاق دفع هردو بودند ، در تحريك فتنه ساعى شدند . و چون از ادهم خان آثار تهوّر و بىباكى بيشتر به ظهور آمد ، او را بر قتل اتكه خان تحريص نمودند .
تا آنكه كار به جايى رسيد كه در روز دوشنبه دوازدهم شهر رمضان سنهء مذكور كه اتكه خان و منعم خان بر سر ديوان نشسته بودند ، ادهم خان در كمال سادگى به ديوانخانه درآمد و نزديك به اتكه خان و منعم خان كه پهلوى يكديگر نشسته بودند آمده گفت كه « اين نادولتخواه را بزنيد . » حوشم نام متهوّرى از نوكران او خنجرى به اتكه خان رسانيد و اتكه خان زخمدار به
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5779
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٥٧٧٩