و بيرام خان چون از مراجعت فرستادگان خود نااميد شد متحير شده راه به جايى نمىبرد ، و روزبهروز خبر رفتن امرا به درگاه شنيده مضطربتر مىشد . كس فرستاده بهادر خان را كه به تسخير مالوه مىرفت ، بازگردانيد . نخست عزيمت رفتن مالوه و تسخير آن ولايت كرد . و از آن پشيمان شده عزيمت سنبل و دفع افغانان از آن راه به خاطر گذرانيد . و اين رأى نيز منقلب شد . آخر الأمر عزيمت حج نموده جمعى از امرا را كه تا آن غايت از او جدا شده بودند ، طلب نمود و قرارداد خود را در ميان آورده ايشان را رخصت درگاه نمود . و از آگره بيرون رفته كوچبركوچ متوجه ناگور شد . و بهادر خان و ديگر امرا احرام دهلى بسته به سعادت ملازمت سرافراز شدند . و بيرام خان ، محمد امين ديوانه را كه در بيانه محبوس بود خلاص ساخته به درگاه فرستاد .
و چون بيرون رفتن خانخانان از آگره به عرض رسيد ، رفتن او محمول بر ارادهء درآمدن به سركار [ 694 ب ] پنجاب شد ، و امراى مخالف خانخانان چندان در اين معنى غلوّ كردند كه رايات جلال در دويم ماه رجب عازم ناگور شد كه بيرام خان ارادهء دخول پنجاب نتواند نمود .
و در سركار ميوات خبر توجه حضرت به طرف ناگور به لشكر بيرام خان رسيد . جمعى كه به او همراه بودند ، « 1 » متفرق شده هريك از راهى عازم درگاه شدند . تا حتى نوكران قديم بيرام خان و حضرت اعلى به وقت توجّه ناگور ، مير عبد اللطيف حسينى قزوينى را نزد خانخانان فرستاده پيغام داد « 2 » كه « تا غايت رضاى اشرف مقرون به آن بود كه به مهمات سلطنت او اقدام نمايد و به انجام رساند ، كه همگى خاطر اشرف به نشاط سير و شكار مايل بود . اكنون داعيه آن است كه به مهمات خلايق - كه ودايع خالقاند - به نفس نفيس بازرسيم . مىبايد كه آن دولتخواه دامن از اشغال دنيوى درچيده عازم حج گردد . و از پرگنات هندوستان هرجا كه خواهد ( به جهت مدد معاش ) « 3 » به گماشتگان او سپرده خواهد شد . »
و بيرام خان بعد از استماع سخنان مير عبد اللطيف اظهار اطاعت و انقياد نموده معروض داشت كه « هرگز ارادهء مخالفت در خاطر خطور نكرده و نخواهد كرد . » و مجموع اسباب سلطنت از علم و نقاره و غير ذلك مصحوب حسينقلى بيگ ذو القدر روانهء درگاه نموده خود متوجه ناگور گشت كه از راه گجرات به مكه رود . و بجز از ولى بيگ ذو القدر و اسماعيل قلى خان ، ولد ولى بيگ كه نسبت خويشى به بيرام خان داشتند ، و شاهقلى خان محرم و حسين خان كسى كه از او اعتبارى توان گرفت همراهى به خانخانان نكرد . و فوجفوج امرا كه از بيرام خان
هامش
( 1 ) . م : همراه او بودند .
( 2 ) . م : فرمود .
( 3 ) . م : ندارد .