تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5640

مساهمون:

ص٥٦٤٠
يكبارگى لشكر قزلباش دل‌شكسته شد . و شاه طهماسب به ابهر و از آنجا به قراآغاچ « 1 » رفت . و از عجايب اتفاقات ، در اوايل عقرب در سلطانيه به وقتى كه محل نزول لشكر قيامت اثر روم بود ، سرما در غايت شدت روى نمود و برفى قبل از موسم با ديده جاندار بسيار تلف شد . و شدت سرما به حدى رسيد كه ديگر روميان را مجال توقف نماند و بسيارى هلاك شدند . « 2 » لاجرم خواندگار كوچ كرده متوجه عراق عرب كه گرمسير است شد و شاه طهماسب به درگزين رفت . و چون محقق شد كه خواندگار متوجه بغداد گشت و الامه ذو القدر « 3 » را به تبريز فرستاد ، شهريار ايران به ايلغار متوجه تبريز گشت . و حسين خان كه در مقام نفاق بود ، در اين وقت به قتل رسيده ، غازى بيگ تكلو به تبريز گريخت و الامه را از رسيدن شاه آگاه گردانيده به اتفاق به قلعهء وان رفته متحصّن شدند . و لشكر قزلباش بيست روز در تبريز توقّف نموده به پاى قلعهء وان رفتند و قلعه را محاصره نموده تمام زمستان پريشان در پاى قلعهء وان گذشت . و خواندگار روم به بغداد رفته ، قلعهء بغداد را كه محمد خان تكلو محافظت مىنمود ، به تصرف درآورد و محمد خان گريخته به درگاه شاه آمد . و خواندگار در بغداد قشلاق كرد . و احوال حضرت جنت‌آشيانى محمد همايون پادشاه در اين سال آن است كه محمد زمان ميرزا ولد بديع الزمان ميرزا بن سلطان حسين ميرزا كه از بلخ گريخته پناه به حضرت فردوس مكانى آورده بود و رعايت بسيار يافت ، در اين وقت در مقام مخالفت شد . و محمد سلطان ميرزا كه دخترزادهء سلطان حسين ميرزاست به او متفق گشت . و از نجوب سلطان - كه از سلاطين مغول است - نيز آثار مخالفت ظاهر گشت . آن حضرت مجموع ايشان را به دست آورده و محمد زمان ميرزا را به يادگار بيگ طغاى سپردند كه در قلعهء بيانه محبوس سازد . و جمعى از نوكران يادگار بيگ اتفاق نموده محمد زمان ميرزا را گريزانيدند . و او به گجرات نزد سلطان بهادر رفت . و محمد سلطان ميرزا و نجوب سلطان را حكم ميل كشيدن شد . شخصى كه محمد سلطان ميرزا را ميل كشيد ، اغماض عين نموده ميل به مردمكش نرسانيد و نجوب سلطان نابينا شد . و محمد سلطان ميرزا و
هامش
( 1 ) . نسخ : قراباغ . اصلاح از احسن التواريخ ( ص 328 ) و روضة الصّفويّه ( ص 425 ) . ( 2 ) . ميرزا بيك جنابدى پريشانى و فرار سپاه عثمانى را از قول شاعرى در اين رباعى به خوبى بيان كرده است :در ساحت سلطانيّه آن طرف چمن * ديدم دو هزار مرده بىگور و كفن گفتم كه « كه كشت اين همه عثمانى را ؟ » * باد سحر از ميانه برخاست كه « من »( روضة الصّفويّه ، ص 425 ) . ( 3 ) . الامه از قبيله تكلو بود نه از ذو القدر .