تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5581

مساهمون:

ص٥٥٨١
نزد احمد خان رفتند . و فيروز شاه را طاقت مقاومت نمانده به گلبرگه گريخت . احمد خان به پاى حصار آمد . و فيروز شاه كليد قلعه و مقاليد خزاين رانزد او فرستاد . و احمد خان به قلعه درآمده برادر بزرگ‌تر را ملازمت كرد . و فيروز شاه [ 656 ب ] بعد از گريستن بسيار از تخت فرود آمده احمد خان را به جاى خود بر تخت نشانيد و خود كنج عزلت اختيار نمود . و در ماه شوال سنهء هشتصد و بيست و پنج « 1 » وفات يافت . و احمد خان به مسموم ساختن فيروز شاه متهم شد . و در سنهء هشتصد و بيست و هشت « 2 » سلطان احمد به ولايت بلنگ « 3 » رفته حصار ارتكل را كه از دست رفته بود ، بار ديگر ولايات به تصرف درآورد . و در ثلثين و ثمانمائه [ - 830 ] ولايت ماهو و معدن الماس را مسخر ساخت . و در اثنى و ثلاثين و ثمانمائه [ - 832 ] به ولايت كنداوره لشكر كشيده قلعه كرپسر را محاصره نمود . و حاكم كوله از سلطان هوشنگ ، پادشاه مالوه مدد طلبيد . و در هرمنزل كه هوشنگ شاه نزول نمود يك لك تنكه به رسم پيشكش داد . و سلطان احمد چون از قرب وصول حاكم مالوه مطلع شد ، از پاى حصار برخاسته به ولايت خود مراجعت نمود . و سلطان هوشنگ به همين قناعت نكرده تعاقب نمود . و سلطان احمد بالضروره مراجعت نموده جنگ كرد و بر لشكر مالوه ظفر يافت . و حرم سلطان هوشنگ به دست مردم دكن افتاد . سلطان احمد او را به عزت نزد هوشنگ شاه فرستاد . و هوشنگ خجل و منفعل به مالوه بازگشت . و حسن خلف عرب را سلطان به ملك التجار ملقب ساخته به تسخير بنادر مهايم و لنسى فرستاد . و سلطان احمد گجراتى ، ظفر خان پسر خود را به جنگ او فرستاد . و حاكم دكن نيز پسر خود ، علاء الدين را به مدد ملك التجار تعيين نمود ، و بعد از جنگ گجراتيان ظفر يافتند و ملك التجار و علاء الدين گريخته به دكن رفتند . و در سنهء هشتصد و سى و يك « 4 » سلطان احمد بهمنى با تمام لشكر دكن به پاى قلعهء بيسولى « 5 » آمد . و سلطان احمد گجراتى به عزم جنگ به طرف او روان شده و يك روز از صباح تا شام جنگ كردند . و چون شب درآمد ، هردو سردار فرصت غنيمت دانسته به طرف ولايات خود مراجعت نمودند . و در هشتم رجب سنهء هشتصد و سى و هشت ، سلطان احمد به اجل طبيعى درگذشت و پسرش ، سلطان علاء الدين به جاى او حاكم شد . و به عهد او نصير خان ، حاكم ايسر و برهانپور
هامش
( 1 ) . م : خمس و عشرين و ثمانمائه . ( 2 ) . م : ثمان و عشرين و ثمانمائه . ق : سنه هشتصد و هجده . ( 3 ) . ق : بانگ . ( 4 ) . م : خمس و ثلاثين و ثمانمائه . ( 5 ) . م : مسول .