تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5584

مساهمون:

ص٥٥٨٤
[ - 879 ] به اقصاى بلنگ رفته بتخانه‌هاى آن ولايت را ويران كرد و قتل بسيار و غنيمت بىشمار به دست لشكريان دكن افتاد . و خواجه جهان در اين ايام به غايت اعتبار رسيد و اكثر امرا به واسطهء بىاختيارى بر او حسد برده بر دفعش اتفاق كردند و به مال بسيار مهردار خواجه را فريفته كاغذ سفيدى را به مهر خواجه رسانيدند و كتابتى از زبان خواجه به حاكم اوديسه نوشتند . مضمونش آنكه « به ادنى توجهى دكن مسخر مىشود . و بعد از آنكه لشكر به ميان ولايت درآمد ، من هم از هرطرفى اظهار خلاف مىكنم ، و بعد از دفع سلطان ، مملكت را بالسّويه قسمت مىكنيم . » و اين كتابت را در سنهء هشتصد و هشتاد و شش به نظر سلطان محمد درآوردند . و سلطان چون مهر خواجه را مىشناخت ، سراسيمه شد و كس به طلب خواجه فرستاد . نزديكان خواجه بر سبب طلب مطلع شده خواجه را آگاه كردند . و در آن وقت ده هزار كس كه همه صاحب اسب و يراق خوب بودند ، بر درگاه خواجه حاضر بودند . خواجه عزيمت ملازمت سلطان كرد . و هرچند مردمش منع كردند و ترغيب توجه گجرات نمودند ، سودى نداد و در جواب گفت كه « سال‌هاى دراز به دولت اين سلسله فراغت كرده‌ام و هيچ‌گونه تقصير از من به وجود نيامده ، به مجرد تهمتى كه دشمنان كرده باشند خود را به بىوفايى منسوب گردانيدن ، خلاف عقل است . و يقين است كه دروغ را فروغى نخواهد بود . و اگر ناپرسيده سياست كنند ، چه بهتر از حرام‌نمكى است . » و همان لحظه تنها به درگاه پادشاه رفت . و چون از مهر و خط پرسيدند ، در جواب گفت كه « مهر من است ، اما خط من نيست . » سلطان تحقيق ناكرده حكم به قتلش نمود . خواجه گفت كه « قتل من موجب خرابى ملك خواهد شد ، و الّا كار من به غايت پيرى رسيده ، سهل است . تأمل در اين كار اولى است ؛ چه ، بدنامى پادشاه و ويرانى مملكت لازم هلاك من است . » سلطان از كمال كوته‌انديشى به سخن او گوش نكرده فرمود كه آن پير فاضل عاقل را به درجهء شهادت رسانيدند . و به دست خود بناى پادشاهى خود را ويران كرد [ 657 ب ] چه ، بعد از قتل او اكثر امرا ياغى شدند . و سلطان نيز زياده بر سه ماه مهلت نيافته در ماه ربيع الآخر همين سال فوت شد . نوزده سال و چهارده ماه و پانزده روز حكومت كرد . و محمود شاه پسرش به اتفاق بعضى از امرا و به سعى نظام الملك و عادل الملك به سلطنت رسيد و امور ملكى به مشورت والدهء سلطان نظام الملك و عادل الملك سرانجام مىيافت . و دلاور خان حبشى كه يكى از غلامان مقرب سلطان بود ، از روى حسد به سلطان گفت كه فلان و به همان از سلطان حساب نگرفته و با والدهء سلطان در خلوت نشسته امور ملك و مال را سرانجام مىدهند . » و اين سخن در سلطان اثر كرده به اتفاق دلاور خان قصد قتل آن دو كس كه