محمد ميرزا به سلطان [ ابو ] سعيد خان عرضه داشت نمود كه « چهل و دو سال كه خلاصهء زندگانى است در خدمت پدر كه از هزار زندان بدتر بود ، پس پرده هميشه مترصد قتل بودهام « 1 » و ارادهء سلطنت هرگز در خاطر نگذشته است . اگر امان يابم به ملازمت مىآيم . » و امان يافته به خدمت سلطان ابو سعيد خان آمد . و هم در آن سال شبى جمعى به قتلش مبادرت نمودند و قاتل معلوم نشد . و سلطان ابو سعيد خان بالاستقلال حاكم مملكت كاشغر شد و برادر بزرگش ، منصور خان كه حاكم آقسو و مغولستان و طرفان بود ، چون با او نيكو معاش نكرده بود ، به غايت متوهم شده طالب صلح شد .
و حضرت فردوس مكانى در كابل در اين سال به فراغت گذرانيد .
و پادشاه مملكت دهلى ، سلطان سكندر ، از هيچ طرف منازعى نداشت . و سلطان محمود ، حاكم مالوه چون اختيار خود به هندوان داد و ايشان به غايت قوى شدند ، پشيمان شده از كمال شجاعت در مقام قتل راىميدنى « 2 » درآمد . با آنكه هندوان زياده بر چهل هزار كس بودند و نزد او دويست كس مسلمان بيشتر نبود ، با جمعى كه به او متفق بودند ، مقرر ساخت كه چون راىميدنى و رفيقان به درون فلان خانه درآيند به قتلشان اقدام نمايند . و به شكار سوار شده آن جماعت را همراه برد و به وقت معاودت به خانهء مقرر درآمد . و آن جماعت شمشير در كفار نهاده چندى را به قتل آوردند و به راىميدنى زخمهاى گران رسيد . اما نوكرانش هجوم آورده او را بيرون بردند .
و سلطان محمود با شانزده سوار و پيادهء بسيار تعاقب نمود . راجپوتان به جنگ ايستاده يكى از ايشان به سلطان محمود مقابل شد . و به زخم شمشير پادشاه شجاع مالوه از پاى درآمد .
ديگرى قصد سلطان كرده ، او نيز به قتل رسيد . و كفار منهزم شده به خانهء راىميدنى گريختند و آنجا بار ديگر جمعيتى عظيم فراهم آمد . راىميدنى چون دانست كه اگر سلطان محمود در جنگ كشته شود سلاطين هندوستان از هرطرف به دفع او متوجه مىشود و بالفعل سلطان محمود از پادشاهى بجز نامى ندارد ، به متابعان خود گفت كه « سلطان محمود پادشاه ماست اگر قصد من كرد شما ترك حمايت من نماييد . » و آن جماعت به فرمودهء او ترك جنگ كرده به منازل خود رفتند .
و سلطان محمد چون دانست كه راىميدنى كشته نشد و با او طاقت مقاومت ندارد ، در مقام صلح شده كس نزد ميدنىراى فرستاد و او را بر منع كفار از جنگ تحسين بسيار كرد و از گذشته اظهار ندامت فرمود . و راىميدنى نيز به حسب ظاهر قبول صلح كرده ، اما بعد از آن
هامش
( 1 ) . م : امّا .
( 2 ) . م : مدنىراى ؛ ق : ميدنىراى .