شهاب الدين بعد از چند روز در ولايت ايسر بىحضور شده درگذشت .
و چون سلطان محمود به قلعه درآمد ، محافظ خان « 1 » نام خواجهسرايى كه حاكم قلعه بود ، روزى به سلطان محمود گفت كه « دو برادر ديگر شما در يك قلعهاند و در مقام فتنه و فساداند .
ايشان را به قتل مىبايد آورد . » و سلطان محمود در جواب او سخن درشت گفت كه « امثال شما كسان را در خون پادشاهان سعى كردن خوب نيست » و محافظ خان حرفى نالايق بر زبان آورد . سلطان محمود شمشيرى كه در دست داشت با غلاف بر سر او زد و سر محافظ خان بشكست . محافظ خان بيرون آمده به منزل خود رفت و فى الحال با لشكر خود و جمعى كه به او متفق بودند ، سوار شده بر سر سلطان محمود آمد . و سلطان محمود با مردم نزديك خود به جنگ ايستاد و به هرنوع كه بود آن روز را به شب رسانيد . و شب طاقت نياورده از قلعه بيرون رفت . و محافظ خان ، صاحب خان بن سلطان ناصر الدين را به پادشاهى برگزيد . و سلطان محمود در ميان مملكت مالوه به جمع لشكر مشغول شد و به استعداد بسيار به پاى قلعهء ماندو آمد .
و قيصر روم ، سلطان بايزيد در اين سال از سلطان سليم ، پسرش آزردهخاطر شد ؛ چه ، به وقت بىحضورى او ، سلطان سليم با بيست و پنج هزار سوار به كنار اردوى پدرآمد . و سلطان بايزيد صحت يافته بود . و از سبب آمدن سلطان سليم پرسيد . معذرتى چند كه اصلى نداشت گفت . و سلطان بايزيد او را رخصت ولايت خود نموده در مقام آن شد كه سلطان احمد را ولىعهد خود گرداند . و سلطان سليم از اين معنى آگاه شده به جنگ پدرآمد و ميان ادرنه و اسلامبول پدر و پسر جنگ عظيم كردند . سلطان سليم شكست يافت و به ولايت خود كفه كه در تصرف پسرش ، سلطان سليمان بود ، گريخت .
و در مصر قانصوه غورى حاكم بالاستقلال بود .
هامش
( 1 ) . م : محافظان .