مشورت متوجه حصار كه حمزه سلطان و مهدى سلطان آنجا بودند شدند و از آب آمويه به گذر برفور تارام عبور نمودند .
و حمزه سلطان چون اين خبر شنيد ، به استقبال بيرون آمد . اعتقاد اوزبكان آن بود كه پادشاه چون از كابل به ايلغار آمده است و هنوز لشكر مغول نيز آسوده نشده آمده ، طاقت جنگ ندارد . و قرارداد پادشاه بابر اينكه اوزبكان چون دلشكستهاند ، جنگ نمىتوانند كرد .
چون به نزديك يكديگر رسيدند ، حضرت پادشاه به ايلغار درست متوجه لشكر حمزه سلطان شد . و حمزه سلطان نيز به حسب اتفاق به جانب لشكر پادشاه ايلغار كرد . و هركدام به راهى به لشكرگاه يكديگر رسيدند و خبر يكديگر يافتند . و به راهى كه لشكر بيگانه رفته بود ، هركدام مراجعت نموده به منازل خود آمدند و مطلقا يكديگر را نديدند . و اين از غرايب اتفاقات است . و چون هردو لشكر در خود استعداد جنگ نيافتند ، پادشاه بابر به قندوز آمد و حمزه سلطان به حصار گريخت .
و چون بر احوال خانزاده بيگم ، همشيرهء حضرت بابر پادشاه كه سابقا در حرم شيبك خان بود ، در مرو شاه اسماعيل مطلع شد ، به اعزاز هرچه تمامتر او را به قندوز فرستاد و حضرت پادشاه ، ميرزا خان را با تحف و هدايا به خراسان نزد شاه اسماعيل فرستاد و نوشت كه « دفع اوزبك كه دشمن قديماند بر شما و بر ما لازم است . » و شاه اسماعيل - چنان كه گذشت - ميرزا خان را به اعزاز هرچه تمامتر مرخص ساخت .
و احوال حكام مغول در اين سال اين است كه چون خبر فوت شيبك خان منتشر شد ، سيد محمد ميرزا دو غلات با باقيماندههاى مغول در اندجان اتفاق كرده اوزبكان را از آن ولايت بيرون كردند . و كس نزد حضرت بابر پادشاه فرستاده از حقيقت حال اعلام نمودند . و چون سعيد خان در ملازمت پادشاه بود و جمعى كثير نيز از لشكر مغولان از اوزبك جدا شده ، آمده بودند ، آن حضرت سعيد خان را با جمعى كه مناسب دانست ، به جانب اندجان فرستاد .
و اوزبكان بعد از قضيّهء شيبك خان سه فرقه شدند . عبيد اللّه سلطان در قرشى « 1 » به احتياط آنكه مبادا لشكر قزلباش از آب بگذرد ، قرار گرفت و حمزه سلطان و مهدى سلطان و تيمور سلطان در حصار جمع شدند و آمادهء جنگ حضرت بابر پادشاه گشتند . و كوچم خان و سونجك سلطان متوجه اخسى و اندجان گشته دفع سعيد خان را پيشنهاد همت گردانيدند .
هامش
( 1 ) . قرشى : در ناحيت جنوبى رود سغد رود ديگرى كه امروز آن را كشكهرود مىگويند به موازات آن مىگذرد . در كنار اين رود شهر قرشى واقع است كه اعراب قرون وسطى آن را نسف مىناميدند و ايرانيان نخشب . - لسترنج ، ص 498 .