تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5432

مساهمون:

ص٥٤٣٢
شكارگاه از اسب افتاد و بيخ چوب گز در پهلوى او خليد و جراحت آخر ناسور شده به همان زخم هلاك شد . و دوست محمد خان لشكر به كاشغر آورد و امراى سانسر ميرزا در تاشكند قلعه‌گى شدند . و خان از ايشان خرّم . سانسر ميرزا را با فرزند او ابا بكر ميرزا گرفته مراجعت نمود . و محمد حيدر ميرزا در نواحى كاشغر نزد خان رفت . و دوست محمد خان او را به اتابكى حصار فرستاد و كاشغر را غارت كرده به آق‌سو رفت . و محمد حيدر ميرزا در نواحى كاشغر از اتابكى حصار رنجيده‌خاطر به يونس خان پناه برد . و دوست محمد خان ، زن سانسر ميرزا را به نكاح درآورده خواهر خود را به ميرزا ابا بكر داد . و ميرزا ابا بكر چندگاه با او به سر برده عاقبت آزرده‌خاطر به كاشغر گريخت و محمد حيدر ميرزا ، برادرزاده را نوازش بسيار كرد . و در سنهء هشتصد و هفتاد و سه « 1 » دوست محمد خان كه پادشاه ظالم كم‌تجربه پيوسته مست بود ، درگذشت . او را به قلندرى و قلندريان ميل بسيار بود . خود را شمس ابدال نام كرده بود و هريك از امراى خود را ابدالى نام كرده بود . و از وى پسرى ماند كنك سلطان و او همين نام . بعضى مردم او را گرفته به جانب طرفان و حابس رفتند . و يونس خان به آق‌سو درآمده تمام ملك را متصرف شد . و در آن ايام جمعى كثير از قلماقان به مغولستان آمدند و يونس خان با ايشان جنگ كرده شكست يافت . و اكثر امراى مغول در آن جنگ كشته شدند و الوس مغول ناچار به كنار آب سيحون و حدود تركستان گريختند . و در آن زمستان كه آنجا قشلاق نموده بودند نورد اغلان « 2 » نامى از شاهزادگان جوجى نژاد كه از اعمام خود گريخته در نواحى تركستان به سر مىبرد ، غافل ايلغار كرده يك بار به اردوى يونس خان آمد . و به حسب اتفاق در آن روز ، يونس خان در شكار بود و شصت هزار خانه‌دار مغول در آن صحرا فرود آمده بودند و با نورد اغلان نيز شصت هزار سوار بود . هرسوارى به خانه درآمده به ضبط اموال و اهل و عيال مشغول شد . و در شكارگاه اين خبر به يونس خان رسيد . فى الفور مراجعت نمود [ 626 ب ] و به جمع لشكر مقيد نشده به كنار اردو رسيد . و چون زياده بر شش نفر و علمدار كسى ديگر همراه او نبود ، خود كه نفير نواختن مىدانست ، نفير نواخته به اردو داخل شد . و چون آواز نفير يونس خان برآمد ، هرسوارى را در هرخانه كه درآمده بود در ميان گرفتند . و نورد اغلان چون علم و نفير را ديد ارادهء سوارى نمود . مير آخورش را بر زبان گرفته بودند ، خود متوجّه اسب شد كه سوار شود . زنان حرمسراى يونس خان بيرون آمده او را در ميان گرفتند و خان رسيده فرمود
هامش
( 1 ) . م : سنهء ثلاث و سبعين و ثمانمائه . ( 2 ) . ق : بىنقطه .