انتساب حاضر بودند ، از قلعه بيرون آمد . و شيبك خان صلاح در جنگ ندانست . خود را به جانب سمرقند كشيد . و بايسنقر ميرزا با او اختلاط خوبى نكرد . لاجرم به تركستان مراجعت نمود .
بايسنقر ميرزا چون از شيبك خان نيز نوميد شد ، با دويست سيصد كس به قندز نزد خسرو شاه رفت . و به وقتى كه در نواحى ترمذ از آب آمويه مىگذشت ، سيد حسين اكثر كه نوكر و خويش ميرزا سلطان مسعود بود ، بر سر او ايلغار آورد و اكثر اسبابش را به تاراج برد . و بايسنقر ميرزا پريشان حال به نواحى قندز رسيد . و خسرو شاه چنان كه بايد و شايد به مراسم مهماندارى قيام نمود .
و حضرت فردوس مكانى چون از فرار بايسنقر ميرزا آگاه شد ، به سمرقند رفت و در اواخر ربيع الآخر سنهء نهصد و سه « 1 » پاى بر تخت موروثى نهاد و اكابر و اعيان سمرقند به سعادت ملازمت سرافراز شده از جميع محنتها [ 624 ب ] خلاصى يافتند . و مدت چهل روز آن حضرت در سمرقند توقف نمود . و بعد از آن بنابر امورى كه در احوال آن حضرت به تفصيل مذكور خواهد شد ، از سمرقند به طرف اندجان روان شد . و بايسنقر ميرزا چند روز در قندز به سر برده به اتفاق خسرو شاه عزيمت تسخير حصار « 2 » نمود . و چون نزديك به آن ولايت رسيد اكثر امراى ميرزا سلطان مسعود كه از تحكمات امير شيخ عبد اللّه برلاس كه به واسطهء دختر دادن به ميرزا سلطان مسعود به نهايت اعتبار رسيده بود ، آزردهخاطر بودند ، از وى جدا شده نزد ميرزا بايسنقر آمدند . و ميرزا سلطان مسعود ناچار به اندرز پدر خود به طرف جلالآباد گريخت . و در راه از شيخ عبد الله نيز جدا شده به خراسان رفت و چنان كه مذكور شد به وقت جنگ ميرزا سلطان حسين و بديع الزمان رسيد .
و ميرزا بايسنقر در حصار مستقل شد . و سلطانعلى ميرزا در بخارا چون خبر مراجعت پادشاه به اندجان شنيد ، به سمرقند آمد و محمد باقر ترخان را به حكومت بخارا بازداشت . و محمد مزيد « 3 » ترخان در سمرقند صاحب اختيار ملك و مال شد . و سلطانعلى ميرزا از گستاخىهاى محمد مزيد به تنگ آمده قصد او كرد . و محمد مزيد آگاه شده با جمعى از خويشان و نزديكان خود از شهر بيرون رفت . مقارن اين احوال سلطان محمود خان ، محمد حسين دو غلات را با بسيارى از مغولان به كمك ميرزا سلطان اويس كه به خان ميرزا مشهور است ، تعيين نموده به جانب سمرقند فرستاد . و محمد مزيد از اين معنى آگاه شده به ملازمت خان ميرزا رفت . و مغولان طمع در اموال ترخانيان كردند و محمد مزيد مطلع شده از خان
هامش
( 1 ) . م : سنهء ثلاث و تسعمائه .
( 2 ) . مراد حصار شادمان است .
( 3 ) . م : محمد مريد .