تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5384

مساهمون:

ص٥٣٨٤
سلطان و حاجى خان نداشت . و بهادران نامى آدم خان كشته شدند و در حين فرار او پل سويه‌پور كه بر روى درياى بهت است شكست و سيصد كس از مردم آدم خان غرق شدند . و سلطان در آن زمان از شهر برآمده به جانب سويه‌پور روان شده و رعايا را دلاسا مىداد . و اين طرف آب بهت سلطان و آن طرف آب آدم خان فرود آمده بودند . و در اين حال حاجى خان به موجب طلب سلطان از راه تبجهنه نام موضعى نزديك باره موله رسيد ، و سلطان پسر خرد خود را كه بهرام خان نام داشت ، به استقبال حاجى خان فرستاد . و اين دو برادر با يكديگر خصوصيت بيشتر اظهار داشتند . و آدم خان از آمدن حاجى خان دلتنگ شده و هراس بر وى غلبه كرد و از راه شاه بنك گريخته به نيلاب رفت . و سلطان ، حاجى خان را گرفته به شهر مراجعت نمود و التفات بسيار به او پيدا كرده ، ولىعهدى را به نام او مقرر ساخت . و او نيز شب و روز كمر خدمت بسته ، دقيقه [ اى ] از دقايق اخلاص و ادب نامرعى نمىگذاشت ، و تلافى تقصيرات سابق بر وجه احسن نموده ، چنان در دل سلطان جا كرد كه سلطان يك زمانى بىاو نبود . حاجى خان جمعى از نوكران خود را كه در سفر هندوستان همراه او رفته بودند ، سفارش نمود . و سلطان هركدام را از ايشان رعايت نموده مناصب مناسب داد و جاگيرها مقرّر فرمود و كمر و شمشير طلا مرصع به جواهر به حاجى خان بخشيد ، و از او خوش مىبود . و بعد از چندگاه سلطان از حاجى خان به واسطهء شرب مدام و قبول ناكردن نصيحت پدر ، برنجيد . چون حاجى خان اسهال دموى پيدا كرده و مزاج سلطان بر او متغير گشت و مهمات سلطنت معطل مانده بود ، امرا پنهانى از سلطان بىرخصت ، آدم خان را طلبيدند . آدم خان آمد و سلطان را ديد . و نزد سلطان آمدن و نيامدن او مساوى بود و اصلا التفات به او نكرد . و از پسران و امرا به غايت برنجيد . و اين برادران هم‌عهد شده تعظيم آدم خان مىنمودند و اتفاق به او داشتند . و نيك‌خواهان سلطان به عرض رسانيدند كه ملك خراب مىشود و از پسران خود به هركدام كه لايق دانيد سلطنت را تفويض فرمايند . سلطان قبول ننمود و كار به تقدير الهى گذاشت . و اتفاقا در ميان برادران صحبت به هم رسانيدند و بهرام خان سخنان مكرآميز با دو برادر بزرگ خود گفته ( ايشان را با همديگر دشمن ساخت ) « 1 » تا نقض عهد كردند . و آدم خان رخصت‌گونه از سلطان گرفته از ترس برادران در قطب الدين‌پور رفت . و در آن ايام ضعف پيرى سلطان را دريافته و بيمارى نيز بر وى غالب گشته ، و طعام را گذاشته بود . و امرا و وزرا از ترس فتنه پسران سلطان را نمىگذاشتند كه به عيادت سلطان روند . و گاهگاهى از براى تسلى
هامش
( 1 ) . م : ندارد .