تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5378

مساهمون:

ص٥٣٧٨
نرسيد . و سلطان اراده نمود كه در چشمهء الرناك كه مثل دريا به نظر درمىآمد ، عمارتى بنا كند . پس با دانايان مشورت و مربعات از چوب ساخته آنها را پر سنگ ساخته در آب غرق مىكرد ، چندانكه سنگ‌ها از آب چند گز بالا آمد . پس سلطان در آنجا عمارت عالى بنا كرد ، از منازل و مسجد و حمام و باغ و آن را ازين‌لنكا نام نهاد . در واقع به خوبى آن عمارت شايد در كم جايى از عالم بوده باشد . و سلطان مواضع خوب را وقف آنجا كرد . و گذشتگى و وارستگى او از دنيا به مرتبه‌اى بود كه با آن همه علوّ شأن وحشت و شوكت اصلا تعلّق به اسباب سلطنت نداشت و در مقام جمع خزاين نمىبود . و در عهد سلطان ، ملا محمد ، نام شاعرى دانشمند پيدا شد كه در يك زمان در مجلس به هربحرى و قافيه‌اى كه مىخواستند ، در بديهه شعر مىگفت و در همان وقت هرمسألهء مشكل را كه مىپرسيدند ، جواب مىداد . و سلطان ، هم تعظيم علماى اسلام مىكرد و مىگفت كه اين قوم مرشد قبيلهء مااند كه ما را از ضلالت برآورده به هدايت رسانيده‌اند . و هم احترام جوكيان مىنمود كه اينها مرتاض و غريب‌اند . و نظر به عيب كسى نمىكرد ، بلكه هميشه هنر منظور او بود چنان با نيك و بد سر كن كه بعد از مردنت ، عرفى مسلمانت به زمزم شويد و هندو بسوزاند و فراست و زيركى به منزله‌اى داشت كه هرنوع قضيهء مشكل را كه عاقلان از حل آن عاجز مىشدند ، سلطان در بديهه به فيصل مىرسانيد . از جمله اينكه زنى در عهد او از روى ستيزه كه به انباغ « 1 » خويش داشت ، شبى پسر صغير خود را بكشت و در خانهء انباغ انداخت و صباح بر او تهمت خون كرده به دادخواهى نزد سلطان رفت . و سلطان اين قضيّه را به دانايان حواله نمود . و چون از تشخيص آن عاجز شدند ، سلطان اوّل انباغ آن زن را كه متهم بود تنها در خلوت پرسيد كه « اگر تو فى الواقع اين طفل را كشته‌اى به من راست بگو تا از تو عفو بكنم ، و الّا چندان عقوبت مىفرمايم تو را ، تا كشته شوى . » او جواب داد كه « هرچه خواهيد به من فرماييد . من از كشتن اين كودك خبر ندارم . » سلطان فرمود كه « اگر از تو اين فعل واقع نشده است بيا برهنه شو به حضور مردم به خانهء خود رو تا بدانند كه تو از تهمت اين خون ، پاكى . » آن زن سر فرود افكند و گفت كه « اگر من را بكشند هزار مرتبه بهتر از اين بىشرمى است . همين تهمت خون من را بس نيست كه به اين امر زشت هم قيام نمايم ؟ ! » آنگاه سلطان از او دست بازداشته ، آن زن را كه تهمت مىكرد طلبيد و تنها از او نيز پرسيد كه « راست بگو ، اين طفل را كه كشته است ؟ » و او به مبالغه مىگفت كه « اگر
هامش
( 1 ) . انباع : هوو .