مىنمود با لشكر ماند و جنگ كرد و در حملهء اوّل گريخته به سلطان احمد پيوست و خبر داد كه محمود به سارنگپور رفت . و سلطان احمد پسر خود را از سارنگپور طلب نمود و محمد خان از راه اجّين به پدر ملحق شد . و حاكم سارنگپور كه به گجراتيان پيوسته بود ، باز به محمود همراه شدند . و عمر خان بن هوشنگ شاه كه از جندبرى به عزم سارنگپور روان شده بود ، در كنار آب سارنگپور دوچار محمود شد و از طرفين افواج آراسته ، عمر خان علم خود را در قلب گذاشت و خود با جمعى از مردم كارديده در كمين ايستاده كه به وقت فرصت خود را بر قلب سلطان محمود زند .
و شخصى سلطان را آگاه ساخت و محمود فى الحال با تمام لشكر خود متوجه كمينگاه شد و عمر خان شكست يافت و مردمش هرچند خواستند كه او را از معركه بيرون برند گفت كه « محمود خلجى نوكرزادهء پدر من است ، از پيش او گريختن از مردن به صد مرتبه بدتر است . » و بر قلب لشكر مالوه حمله برده كشته شد و لشكر جندبرى كه همراه عمر خان بودند امان طلبيده شب به طرف جندبرى رفتند . و محمود از اين فتح به غايت قوى شد . و در لشكر گجراتيان و با و طاعون پيدا شد و ناچار سلطان احمد به جانب گجرات عود نمود و در راه بيمار شده او را بىحضور به احمدآباد آوردند . و محمود خلجى از سارنگپور به قلعهء ماندو آمد و پدر و پسر به ديدار يكديگر خرسند شدند و مراسم شكرگزارى به تقديم رسانيدند و بعد از مشورت باز محمود خلجى متوجه جندبرى شد .
و مردم جندبرى بعد از كشته شدن عمر خان ، شهاب الدين نامى را بر خود حاكم گردانيده بودند . و چون محمود نزديك او رسيد ، بيرون آمده جنگ كرد و شكست يافته به قلعه رفت و محمود قلعه را محاصره نمود و بعد از مدتى بار ديگر مردم جندبرى بيرون آمده جنگ كردند و به حسب اتفاق سردار ايشان شهاب الدين به مرگ فجاة درگذشت و باز محمود مظفر شد و هشت ماه قلعه را محاصره نموده بگرفت . و پسر شهاب الدين با مردم جندبرى به قلعه كوه گريختند و امان طلبيدند و محمود آنها را امان داده به شرط آنكه با زن و فرزند و مال و اسباب از ميان اردوى او بگذرند تا بر مردم عالم راستى سخن و درستى عهد او ظاهر شود . و ايشان قبول كرده با جميع مال و منال از ميان لشكر محمود به سلامت بيرون رفتند .
و محمود حكومت جندبرى را به ملك مظفر ابراهيم داد و خود عزيمت قلعهء گواليار نمود ؛ چه ، رونكرسى راجهء گواليار به نواحى شهر نو رفته بود . و آن قلعه را محاصره نموده مردم شهر نو از محمود كمك طلبيده بودند و امرا سلطان را از اين يورش به جهت آنكه مدتى سپاهيان محنت كشيدهاند منع مىكردند . سلطان محمود قبول نكرده به گواليار رفت . و مقدّم گواليار آگاه شده ناچار مراجعت نمود . و سلطان محمود چون از مراجعت او آگاه شد به سوى ماندو برگشت .
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5218
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٥٢١٨