ذكر وقايع سنهء هشتصد و چهل و دو از هجرت [ موافق سال هشتصد و سى و دوم « 1 » از رحلت خير البشر ] « 2 »
در اين سال پادشاه ايران و توران به عزم زيارت مشهد طوس سوار شد و به آن سعادت مشرّف شده شكاركنان معاودت نمود و ميرزا محمد جوكى به ماوراء النّهر نزد برادر خود ، ميرزا الغ بيگ رفت . و امير سلطان محمد بن امير جهانشاه برلاس در اين سال ، امير الوس شد و سلطان خانزاده [ 581 الف ] بيگم ، دختر ميرزا الغ بيگ - كه در ظل تربيت مهد عليا گوهرشاد آغا به سر مىبرد - به موجب التماس پدر به ماوراء النهر رفت . و ميرزا محمد سلطان نبيرهء ميرزا شاهرخ كه پسر ميرزا محمد جهانگير بود ، در اين سال فوت شد . و مولانا شمس الدين محمد كه از پرهيزكاران عصر خود ممتاز بود ، در اين سال فوت شد . و يكصد و هفت سال عمر يافته بود . نوبتى مولاناى مذكور به ميرزا شاهرخ گفت كه « صابونخانه نامشروع است و بندگان خدا به جهت منع صابون پختن در زحمتاند . » آن حضرت در برابر عذرى گفت . مولانا روى به سوى آسمان كرد و در حضور آن حضرت گفت كه « خدايا مىبينى كه حكم تو مىرسانم و آن مغول بچّه نمىشنود . » و اين سخن به غايت تأثير نمود . و آن حضرت صابونخانه را در لحظه موقوف كرد .
و آنچه در هند سانح شد در اين سال آن است كه چون محمود خلجى در حصار ماند و دانست كه از حصارى شدن كارى نمىگشايد ، پدر خود را در قلعه گذاشته خود از دروازهء تاراپور فرود آمد و متوجه سارنگپور شد و ملك حاجى على گجراتى كه محافظت راه
هامش
( 1 ) . ق : هشتصد و پنجاه و دويم .
( 2 ) . م ، ش : بياض .