تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4234

مساهمون:

ص٤٢٣٤
گيخاتو مىكرد ، تا آنكه رفته‌رفته بعضى از امرا را مثل توداجو يارغوچى و چيچاك كورگان و لگزى و ايلتمور ، پسر هندوقوز نويان ، را با خود متفق گردانيد . و چون ايشان به بغداد رفتند شهزاده بايدو ايشان را به التفات پادشاهانه سرافراز ساخته هريكى را فراخور حال بنواخت . بعد از آن در باب مخالفت با گيخاتو خان با ايشان مشورت كرد و از همه خط گرفت ؛ و جمال الدّين دستجردانى كه از عمّال و وزراى بغداد بود با بايدو متفق شده در مقام به هم رسانيدن استعداد سپاه از سلاح و چهارپا و ساؤرى و غيره شده همهء اينها را مرتّب و مهيّا گردانيد . و بايدو اوّلا فرمود كه محمّد شكورچى را كه از جانب گيخاتو شحنهء بغداد بود گردن زده آغاز فتنه كردند . عربتاى كورگان چون اين خبر شنيد گيخاتو خان را گفت كه هشيار باش و خود را از مكر دولاداى ايداچى و قونجوق بال و توكال و ايلچيداى و بوغداى كه هميشه در ملازمت تو مىباشند نگاه دار ؛ چه ، مرا يقين است كه اين جماعت با بايدو اتّفاق دارند و وى بىاتّفاق ايشان برين امر جرئت نمىتواند كرد . گيخاتو چون اين خبر شنيد بسيار مضطرب شد . با امير آقبوقا كنگاج نموده امراى مزبور را گرفته محبوس كرد و به جانب تبريز فرستاد ، غير از توكال كه به گرجستان بود . بعد از آن ايلچيان را پيش بايبوقا حاكم ديار بكر فرستاد كه وى بايدو را گرفته به پايهء سرير اعلى رساند . ايلچيان چون به حدود اردبيل رسيدند ديدند كه بايبوقا را ايلچيان بايدو گرفته مىبردند . ايشان فى الحال از روى تعجيل بازگشته به خدمت گيخاتو آمده حقيقت حال به عرض رسانيدند . گيخاتو چون بر اين حال اطّلاع يافت بىتوقّف از امرا امير آقبوقا و طغاچار را با لشكرى بسيار به جنگ بايدو فرستاد ، و طغاچار خود از جملهء آن جماعت بود كه با بايدو بيعت كرده بودند و او را بر مخالفت گيخاتو ترتيب مىنمودند . چون آقبوقا و طغاچار به كنار آب جغاتو رسيدند در اثناى حرف زدن با يكديگر مصلحت جنگ مىديدند . امير آقبوقا با طغاچار گفت : « تو مردى مكّار و حيله‌گرى . هيچ مىدانى كه در چه كارى و در چه فكرى ؟ » طغاچار چون اين عبارت از امير آقبوقا شنيد با خود گفت كه ظاهرا امير آقبوقا بر سرّ من اطّلاع دارد . بنابراين ، نيم‌شب كوچ كرده با لشكر خود به جانب بايدو رفت . امير آقبوقا چون اين حالت مشاهده نمود با سيصد كس خاصّهء خود گريخته نزد گيخاتو رفت . گيخاتو خان چون صحبت را به اين رنگ ديد متحيّر شده مىخواست كه ايران زمين را ترك داده به جانب روم رود ، و لكن بعضى از ملازمان او كه از تدبير امور ملكى چندان خبرى نداشتند ، وى را بر ترك پادشاهى ملامت كردند و گفتند « چگونه كسى تخت و تاج را به ياغى سپرده روى به گريز مىنهاده باشد ؟ امروز تو پادشاهى و ايشان ياغى ، و لشكر تو در تمام