تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4233

مساهمون:

ص٤٢٣٣
و اوباشان سر راه بر مردم گرفته هركه چيزى از غلّه يا ميوه داشت از وى مىگرفتند و اگر ندادى و مبالغه كردى او را چاو مىدادند كه غلّه به فروش ، و اگر قبول نكردى و چاو را نگرفتى فى الحال به سياست هرچه تمام‌تر به قتلش مىآوردند . مجمل كلام آنكه كار بر مردم تبريز مشكل شد و فقرا و مساكين و كسبه از گرسنگى هلاك مىشدند و چاره‌اى ديگر نداشتند غير از آنكه به درگاه حق سبحانه تعالى كه قاضى الحاجات است بنالند و زارى كنند تا آن بليه از ايشان دفع شود . اتّفاقا در اين اثنا روزى گيخاتون خان در بازار مىگشت ديد كه تمام دكان‌ها خالى افتاده و هيچ‌چيز در بازار پيدا نيست . تعجّب نموده منشأ اين حالت غريب را پرسيد . صدر الدّين زنجانى از غايت بدنفسى گفت كه « شرف الدّين لاكوشى كه مقدّم صدور تبريز است فوت شده و اهل تبريز را عادت است كه در روز فوت بزرگى از بزرگان خود در بازار ننشينند و دكان‌ها را نگشايند . مقارن اين حال جمعى كثير از مردم تبريز در مسجد جامع غوغاى بر سر برادر صدر الدّين ، قطب الدّين ، آوردند و از وى رخصت گرفتند و در گوشه‌ها پنهانى غلّه و نان و آنچه از قسم خوردنى باشد به زر مىخريده باشند ، و مع هذا روز ديگر صدر الدّين بىرحم جمعى كثير را به ياسا رسانيد به اين علّت . بنابراين ، معاملات و تمغا به كلّى برافتاد . آخر الأمر روزى در سر بازار درويشى عنان صدر الدّين وزير را گرفته اين بيت به وى خواند : [ 371 الف ]
بوى جگرِ سوخته عالم بگرفت * گر نشنيدى ، زهى دماغى كه تراست
صدر الدّين از شنيدن اين بيت متأثر گشت و از هيبت آن درويش بسيار هراسان شد ، بنابراين بعد از خرابى بسيار يرليغ حاصل كرد كه معاملات آنچه از قسم خوردنى است به زر مىكرده باشند . و چون اين حكم صادر شد مردم پاره‌اى خوشحال شدند و بازار و دوكان باز كردند و تجّار بازگشتند ، و خيال چاو به جايى نرسيد و خيال صدر الدّين زنجانى عبث و بىحاصل ماند و و بال جمعى كثير كه بر سر آن معامله كشته شدند بر گردن صدر الدّين [ صدر الكفر ] « 1 » كه باعث اصل او بود بماند و حقّ سبحانه تعالى همگنان را از بدنفسى و شرارت آزار خلق نگاه دارد . و روز آدينه دويم ماه ذيقعده شهزاده انبارچى در حدود نخجوان وفات كرد . و از جمله وقايع اين سال ابتداى ياغى شدن شهزاده بايدو بود در بغداد و عاقبت كار او . حافظابرو در تاريخ خود آورده كه شهزاده بايدو چون به واسطهء شفاعت بوراقچين ايگاچى از دست گيخاتون خان خلاص شد به اردوى خود رفت و همواره از گيخاتون متوهّم بود و آزردگى خاطر از وى بسيار داشت . بنابراين ، اكثر اوقات به صريح و كنايه با امرا شكايت
هامش
( 1 ) . نقل از حاشيهء « ق » .