خون دل ناخورده لاف پاكدامانى مزن * دامنى كآن را به خون دل نشويى پاك نيست
دُردوارى گر رسد از ساقى دوران بنوش * ز آنكه صاف عيش در خمخانهء افلاك نيست
خواه زاهد خواه فاسق بستهء دام تواند * نيست صيدى كآن ترا در حلقهء فتراك نيست
داشت از خوبان غزالى آرزوى قتل خويش * كشتهء آن غمزهء خوبان اگر شد باك نيست
*
ميخانه را به صاحب دردى سپردهاند * هر منزلى كه هست به مردى سپردهاند
مجنون اگر نهيى بره عشق پا منه * كاين راه را بباديهگردى سپردهاند
بىبهره است روى بزرگان ز گرد فقر * اين گرد را بچهرهء زردى سپردهاند
خودبين بسر نكتهء وحدت كجا رسد * اين نكته را بعاشق فردى سپردهاند
گر سالكان راه ، غزالى ، گذشتهاند * بهر رخ نياز تو گردى سپردهاند
*
آيا مصاحبان قديمى كجا شدند * در ما چه يافتند كه از ما جدا شدند
گويى كه بود صحبت ايشان خيال و خواب * در بزم عمر جمله بخواب فنا شدند
آنها كه بود كحل بصر خاك پايشان * آخر چو خاك زير قدم توتيا شدند
يادى نمىكنند چو بيگانگان ز ما * گويى كه با گروه دگر آشنا شدند
ما از سمند عمر گرفتيم زين عيش * ويشان دو اسبه جانب ملك بقا شدند
مرغان باغ انس كه رفتند ازين قفس * يكسر مقيم كنگرهء كبريا شدند
بيهوده نقد عمر غزالى مده ز كف * بنگر كه دوستان و عزيزان كجا شدند
*
از بزم جهان بادهگساران همه رفتند * ما با كه نشينيم چو ياران همه رفتند
نى كوهكن بىسروپا ماند و نه مجنون * از كوى جنون سلسلهداران همه رفتند
برخيز كه مانديم درين راه پياده * راهيست خطرناك و سواران همه رفتند
زين شهر شهيدان تو با گريهء جانسوز * ماتمزده چون ابر بهاران همه رفتند
از دست غمت بىسر و پايان همه مردند * با داغ وفا سينهفگاران همه رفتند
بر حلقهء زلف تو چو ديدند گرهها * از سلك خرد سبحهشماران همه رفتند
ز آن طوطى طبع تو خموشست غزالى * كآيينهدلان ، نكتهگذاران ، همه رفتند