تا نشوى خوار مشو خودپرست * هست به صد خوبى ما هركه هست
پاى عزيزان ز سر ما بهست * عيب كسان از هنر ما بهست
بىهنرى زآن شدهاى عيبگوى * بىهنر البته بود عيبجوى
نام خود و نام پدر زنده كن * مردهء خود را بهنر زنده كن
از پدر مرده مگو هر زمان * گرنه سگى ، چون خوشى از استخوان
( نقش بديع )
دو آيينه است صنع كبريا را * كه اندر وى توان ديدن خدا را
يكى آمد جمال بىنظيران * يكى ديگر دل پرنور پيران
مرا هست از جوانان سينهء ريش * همى خواهم ز پيران قسمت خويش
*
خواب اگر بينم من آن مست عتابآلوده را * تا قيامت شكر گويم بخت خوابآلوده را
قطرهء جان مىچكد از چشمهء حيوان به خاك * پاك كن بهر خدا لعل شرابآلوده را
عكس رويم گفتهاى در چشم پراشك تو چيست * ديدهاى در شيشه گلبرگ گلابآلوده را
شوق ديدارت نقاب غنچه از گلها كشيد * عشق رسوا ساخت خوبان حجابآلوده را
مىكشم گفتى غزالى را به چشم خوابناك * كشته گردم غمزهء آن چشم خوابآلوده را
*
بىدرد دل بكوى تو كس منزلى نداشت * آنجا كسى نبود كه درد دلى نداشت
هركس كه پى بسر دهان تو برده بود * در صورت تو يك سر مو مشكلى نداشت
ديديم در طريق طلب صدهزار بحر * درياى عشق بود كه آن ساحلى نداشت
ز آن در طريق عشق نكرديم ره غلط * كاين راه غير پير مغان كاملى نداشت
از صاف و درد باده بنا كرد كاخ عيش * هركس كه دست و پاى در آب و گلى نداشت
گر چشم او بغمزه مرا كشت باك نيست * هرگز شهيد عشق چنين قاتلى نداشت
كامى نداشت بىتو غزالى ز عمر خويش * حاصل ، به غير محنت و غم حاصلى نداشت
*
زاهدا عرفان بدلق و سبحه و مسواك نيست * عشق پيدا كن كه اينها داخل ادراك نيست
هركجا افروخت آتش برق استغناى عشق * غير بال جبرئيل آنجا خس و خاشاك نيست