برهمنى ديد كه بر كيش بت * سجدهكنان آمده در پيش بت
هر نفس از پردهء رازى دگر * مىكندش عرض نيازى دگر
دست برآورده كه دادم بده * كعبه تويى زود مرادم بده
غيرت عاشق چو در آن ديد تيز * طعنهزنان بانگ بر او زد كه خيز
ز آتش آن سوز كه آبت دهد * غم به كسى گو كه جوابت دهد
منع ز بت نيست پرستنده را * ليك پرستار بت زنده را
آنكه درين خاك بود جان پاك * پيش جمادى چه نهد رو به خاك
جان چه بود رشحهء جام الست * بت چه بود نقش جهان هرچه هست
به كه كند بتشكنى راى تو * تا ز بتان كعبه شود جاى تو
*
اى كه بنظاره شدى ديده باز * سهل مبين در مژههاى دراز
كآن مژه در سينه چو كاوش كند * خون دل از ديده تراوش كند
روى بتان گرچه سراسر خوشست * كشتهء آنيم كه عاشقكشست
هر بت رعنا كه جفاكيشتر * ميل دل ما سوى او بيشتر
در رخ بىفتنه چو گيسو مپيچ * نافهء بىمشك نيرزد به هيچ
لالهعذارى كه جفاجوى نيست * همچو گلى دان كه در او بوى نيست
سوزش و تلخيست غرض از شراب * ورنه بشيرينى ازو خوشتر آب
يار گرفتم كه به خوبى پريست * سوختن او نمك دلبريست
ناله ز بىدرد نباشد پسند * چند دل و دين ، چو نهيى دردمند
يا منگر سوى بتان تيز تيز * يا قدم دل بكش از رستخيز
لالهرخان گرچه كه داغ دلند * روشنى چشم و چراغ دلند
قهر و جفاكاريشان دلفروز * ديدن و ناديدنشان سينهسوز
خرمى ما غم عشقست و بس * شادى ما ماتم عشقست و بس
*
از پس اين پردهء سيمابگون * آنچه ببايست بيامد برون
هرسر مويى كه درين رشته است * از سر يك رشته جدا گشته است