من و آن سادهدل كه عيب مرا * همچو آيينه روبرو گويد
*
هست روى زمين بديدهء عقل * پارهيى بحر و پارهيى ساحل
اى ز دل بىخبر چه مىجويى * از سفركردههاى عالم گل
جهد كن جهد تا رسى آخر * بسفركردههاى عالم دل
*
بحر را گفتم اى خضرسيرت * كه بپاكان دل تو معتادست
بر فرازت عبور ابدالست * در كنارت سكون اوتادست
چيست اين پاره چوب كشتىنام * گفت نعلينِ سالكِ بادست
*
سوداى تو كرد از دو جهان فرد مرا * وندر طلبت ساخت جهانگرد مرا
از كتم عدم جانب اقليم وجود * قلاب محبت تو آورد مرا
*
در كعبه اگر دل سوى غيرست ترا * طاعت همه فسق و كعبه ديرست ترا
ور دل بحقست و ساكن ميكدهاى * مى نوش كه عاقبت بخيرست ترا
*
ملكيست جهان كه صد سليمان ديدست * بزمى است كه صدهزار خاقان ديدست
بحريست كه صدهزار كشتى بشكست * نوحيست كه صدهزار طوفان ديدست
*
در عشق نه جاه و نه حسب مىبايد * نى علم و نه فضل و نه نسب مىبايد
اين واقعه را كسى عجب مىبايد * معشوق غيورست ، ادب مىبايد
*
تا كى گويى كه گوى اقبال كه برد * تا كى گويى كه ساغر عيش كه خورد
اينها چه فسانه است ؟ مىبايد رفت ! * اينها چه بهانه است ؟ مىبايد مرد !
*
آنان كه درين بزم مى ناب زدند * بيدار نگشته تا ابد خواب زدند