در دل نماند كن مكن عقل را مجال * اين ملك را بعشق مسلم گذاشتيم
داديم جان به راه غم دوست چون شرف * نامى ميان مردم عالم گذاشتيم
*
ز عشقش بر زبان دارند شهرى گفتوگوى من * روم زين شهر تا نشنيده ترك تندخوى من
نگردم همزبان با او كه مىترسم شود آگه * ز عشق من چو فهمد اضطراب از گفتوگوى من
10 - اشكى
مير اشكى قمى از سادات طباطبايى قم بود كه در جوانى با شنيدن آوازهء كاميابيهاى غزالى مشهدى بقندهار و از آنجا بهند رفت تا باگره رسيد و چندگاهى در شمار شاعران دربار جلال الدين اكبر بود تا آنكه بسال 972 ه در اگره يا در دهلى بدرود حيات گفت . نسخهيى از ديوان او بشمارهء 4616
or
در كتابخانهء موزهء بريتانيا ملاحظه شد متضمن غزل بنظم الفبايى ، و در پايان آن چند رباعى و قطعه « 1 » . دربارهء سرنوشت ديوانش نوشتهاند كه « در هنگام مرض اشعار خود بمير جدايى مصور ترمذى سپرد تا ترتيب بخشد ، ميرجدايى ابيات به كار آمد را جدا كرده داخل خزانهء افكار خود نمود و باقى را در آب انداخت » « 2 » و گويند كه « اشعارش شامل دو ديوان غزل و يك ديوان قصايد و يك ديوان اهاجى بوده و در شعر از روش آصفى شاعر معروف قرن نهم پيروى مىكرده است » « 3 » . ديوانى كه من
هامش
( 1 ) - ضميمهء فهرست ريو ، ص 195 ؛ و نيز بنگريد به :
. 118 ، 56 ، 30 .p , Catalogue Oude , Sprenger.
( 2 ) - نتايج الافكار ، بمبئى 1336 ، ص 41 .
( 3 ) - تاريخ نظم و نثر در ايران و در زبان فارسى تا قرن دهم هجرى ، ص 431 .