ازو ديدم در حدود نههزار بيت غزل و چند رباعى و قطعه و مفردات دارد و نمىدانم آنچه دربارهء سرنوشت اشعارش نوشتهاند تا چه ميزان با حقيقت همراهست . شعر او ساده و به طرز وقوعست . ازوست :
سنگى بعالم كو كزو بر سر نخوردم بارها * كو مشت خاكى كز غمش بر سر نكردم بارها
آوردهاند آن ماه را بهر عيادت بر سرم * چون از طبيبان خواستم درمان دردم بارها
يكدم من ديوانه را آرام نبود بىرخش * تا گرد كوى آن پرى شبها نگردم بارها
از بس كه ياد قامتش هردم كنم ، سرو سهى * چون بيد لرزد در چمن از آه سردم بارها
منسوبهء نرد فلك يكباره نى بر هم زنم * اشكى بساط چرخ را درهم نوردم بارها
*
پنداشتم كه ساقى ما مست باده است * او مست حسن بود كه بى خود فتاده است
نيك و بد زمانه ندانست شوخ من * جانم فداش باد كه او ترك ساده است
بگشاد يار چاك گريبان خويش را * بر روى ما خدا در رحمت گشاده است
بخرام سوى باغ و ببين سرو در چمن * كز بهر خدمت تو بيك پا ستاده است
حاصل ز آدمى نشود مثل او پديد * گويا فرشتهخوى من از حور زاده است
اشكى ، شنيد در حق من قول مدعى * ورنه مرا براى چه دشنام داده است
*
هرگه ز رخ غبار ره از آستين برد * گرد غمم ز خاطر اندوهگين برد
از شوق جان فدا من بيدل كنم روان « 1 » * هرگه كه يار دست سوى تيغ كين برد
از روى ناز جانب من چون نگه كند * آن مه بيك نگاه ز من عقل و دين برد
از رشك خون شود جگر آهوان چين * گر بوى زلف يار صبا سوى چين برد
اشكى نهد به خاك درت روى زرد را * تا از سگ تو منت روى زمين برد
*
از چشم من درازى شبهاى تار پرس * بىخوابى من از مژهء اشكبار پرس
اى باد اگر بجانب كويش گذر كنى * حال دل رميدهء ما ز آن نگار پرس
هامش
( 1 ) - روان : بسرعت و بچابكى .