در بزم اى حريف چو بينى مرا خراب * حال مرا ز ساقى سيمينعذار پرس
اى همنفس مرا اگر آشفته بنگرى * آشفتگى من ز سر زلف يار پرس
از من مپرس گريهء اشكى براى چيست * اين راز را ز ديدهء شبزندهدار پرس
*
ديده وام از مردمان در بزم آن بدخو كنم * تا بهر چشمى تماشاى جمال او كنم
پيش من مشكل نمايد محنت هجران او * چند روزى گر بوصل آن پريرو خو كنم
وه چه خوش باشد درآرد دست در گردن مرا * آن پريرو را اگر با خويش همزانو كنم
روى خود را بر رخش خواهم كه مالم دمبدم * طوق چون در گردن او حلقهء بازو كنم
ز آتش داغ جنون درگيردم اشكى قفا * چون تماشاى قد رعناى آن دلجو كنم
*
سوزش عشق فزون كرد مى بىغش من * از دم باده برافروخته شد آتش من
سر عشاق بفتراك جفا مىبندد * غالبا بر سر كين است بت سركش من
از چه رو خلعت گلرنگ دگر پوشيده * گر ندارد سر خونريز بت مهوش من
كاسهء ديده كنم اشكى بيدل پرخون * جام مى گر ندهد ساقى حورىوش من
*
چون قدم از سر كنم كآيم سوى درگاه او * هرسر مويم شود پاى دگر در راه او
چون نهم بر سايهاش پا تا نيايد همرهش * سركشد از زير پاى من رود همراه او
نالهء جانكاه عاشق چون ترا دارد زيان * جان من انديشه كن از نالهء جانكاه او
هرچه در دل بگذارند بگذرد در دل مرا * هست آگاهى دلم را از دل آگاه او
مىكشم خود را براى خاطر آن نازنين * مىكنم كارى من بيدل بخاطرخواه او
دل ز زلف او كند ميل زنخدانش مدام * اين دل ديوانه انديشد كجا از چاه او
رو بديوارش چو اشكى ماند اشك از ديده ريخت * خواست گيرد اشك در گل اين تن چون كاه او
*
من كيم از خانومان آوارهيى * بىدلى سرگشتهيى بيچارهيى
بىدل و دينم كند از يك نظر * گر بسوى من كند نظّارهيى
چهره تا افروخت از تاب شراب * شعله در جانم زد آتشپارهيى
در دلش كى مىكند آهم اثر * چون دل اويست سنگخارهيى
اشكى از كوى بتان آواره شد * در جهان نبود چو او آوارهيى