كند كنج تنهائيم دل هوس * ندارد سر صحبت هيچكس
ندارم سر همدمان بيشوكم * اگر راست پرسى سر خويش هم
دريغا كه پردهنشينان راز * نرفتند جايى كه آيند باز
ز آشفتگى چون بر آن خاك درد * فتادم چو خاك و نشستم چو گرد
بر آن خاك فرياد كردم بسى * بگوشم نيامد جواب كسى
بسا نو كه كهنه شده در جهان * همان كهنه پير جهان نوجوان
دلا عبرتى گير از حالشان * فرو شو زمانى در احوالشان
بگير آتشى از سفالينهجام * زن آتش در اوراق دفتر تمام
چه خسبيم ايمن درين مرحله * كه مانديم تنها و شد قافله
نماند درين مرحله هيچكس * تفاوت بود ليك در پيشوپس
گذشته چنان شد كه گويى نبود * رود نيز آينده چون رفته زود
پسوپيش اين راه چون اندكيست * رونده اگر پيش و گر پس يكيست
ز ياران دو گامى اگر واپسم * نه بس دير مانم ، بديشان رسم
ندانيم ازينجا كجا مىرويم * چرا آمديم و چرا مىرويم
دريغا كه نابرده راهى بجاى * بناكام بايد شدن زين سراى
ندانسته راز جهان مىرويم * چنان كآمديم آنچنان مىرويم
ز انديشه خون شد جگرها بسى * ولى حل نكرد اين معما كسى
كس از سرّ اين پرده آگه نشد * خرد را بدانش به دو ره نشد
سخن چند گويى ز اندوه و درد * سخن بشنو ، اين طرز را درنورد
مجو رهنمايى ز پندار عقل * كه اين كار عشق است نى كار عقل
چو با عشق گردد دلت آشنا * شود از صفا جام گيتىنما
اگر رخت در كوى مستى برى * ازين نيستى ره بهستى برى
چه خوش گفت پير خرابات دوش * گرت محنتى هست جامى بنوش
بنه بر كف آيينهء جام را * كه در وى ببينى سرانجام را
همان به كه افتى بميخانه مست * بشويى بمى دست از هرچه هست
بيا ساقى بزم مستان ، بيا * بيا قبلهء مىپرستان ، بيا
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 688
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٦٨٨