از آغاز حيات با شگفتيها همراه بود و او امام يازدهم را در خواب ديده و خواستار او شده بود . . . و سرانجام در اختيار او درآمد و امام دوازدهم ازو ولادت يافت . تصور نمىرود عوامانه بودن داستان از جهتهاى گوناگون گناه ذبيحى بوده باشد چه او ظاهرا ناقل داستان بنظم بوده است نه مبتكر آن .
و اما هدية الاحباب مثنوى كوتاهيست كه در بحر رمل مثمن مقصور نظم شده و شاعر در آن بياران همنشين كه ازو دور مانده بودند خطاب نموده است .
زبانش چه در اين دو مثنوى و چه در غزلها و ديگر شعرهايش روان و شعرش خالى از عيب است و از غزل او با رديف « فرنگى » كه پيشتر ازين ازو نقل كردهام « 1 » شوخچشمى او در سخنورى دريافته مىشود و بقول نصر - آبادى شعرش بىنمكى نيست « 2 » . ازوست :
عشق پنهان بدل چهسان باشد * شعله در پرده چون نهان باشد
بىمحبت ممان كه در عالم * حاصل زندگى همان باشد
خواه پروانه باش و خواه چو شمع * آتشى بايدت بجان باشد
پير صد ساله هم بمذهب من * عاشقى گر كند جوان باشد
برسد گل به صد بهار دگر * گر در آغوش بلبلان باشد
مستم از جام كافرى كه مدام * بى مى و جام سرگران باشد
*
يا بما « 3 » يار مشو يا چو شدى چون ما شو * ما چو رسواى جهانيم تو هم رسوا شو
عاشق و رند و غزلخوان و فرنگىمشرب * رند و لا قيد و ملامتكش و بىپروا شو
شور عشق آمد و از ما سر و دستار ربود * زاهد ، امشب سر پيرت تو هم از سر واشو
منكر طلعت خورشيد شدن تيرهدليست * غرض اينست كه خفاش مشو حربا شو
تا تو در قَطرگيى خاك فرو مىبردت * ايمنى خواهى از آسيب فنا دريا شو
هامش
( 1 ) - همين جلد ، ص 57 - 58 .
( 2 ) - تذكرهء نصرآبادى ، ص 299 .
( 3 ) - « بما » بجاى « با ما » ست و غلطست .