گفتم مگر از فكر جهان افتادم * غافل كه بقيد اين و آن افتادم
اين بحر ميانش بكنار افتادست * رفتم بكنار و در ميان افتادم
*
. . . الهى بخوبان آتشعذار * بمستان ميخانهء چشم يار . . .
كز انديشهء كفر و دينم برآر * برآر ، از گمان و يقينم ، برآر
ز تسبيح و زنار بگشا گره * وزين دام و دانه نجاتم بده
به من مهربان كن دل شيشه را * بشوى از دلم گرد انديشه را
بخمخانهء وحدتم شو دليل * لبم تر كن از جرعهء سلسبيل
بخلوتگه دل درآ بىنقاب * بر آيينهام جلوه كن بىحجاب
قمر چند از گردش ماه و سال * نمايد گهى بدر و گاهى هلال
تهى ساز يكباره اين جام را * يكى ساز آغاز و انجام را
عطارد نيفگند از كف قلم * نگرديد دلگير ازين پيچ و خم
در آتش فگن خامه و دفترش * بده بعد ازين منصبى ديگرش
دمى زهره از چنگ ننهاد چنگ * وزو برنيامد صداى درنگ
مكرر شد اين نغمهء بىاثر * برون آر ازين پرده نقشى دگر
نگرديد ايوان گردون خراب * نيفتاد ازو شمسهء آفتاب
تزلزل درين قصر و الا فگن * وز او گوى خورشيد در پا فگن
به خون شفق آسمان گشت رنگ * نگيرد ز نم تيغ بهرام زنگ
مده فرصت اين ترك خونريز را * بريز آبى اين آتش تيز را
شبستان اين چرخ نيلوفرى * نشد روشن از كوكب مشترى
فروزنده كن مشعل ديگرى * برين شمع زن سيلى صرصرى
زحل تا بكى پاسبانى كند * نگهبانى دير فانى كند
برانگيز سيلاب تقدير را * نجاتى ده اين هندوى پير را
ز هم بگسلان رشتهء روزگار * برانداز اين پرده از روى كار
كزين كشت يك جو نداريم رنگ * بتنگيم ازين باغ گردون بتنگ !