دست و دل بايد فراخ از جود صاحبمال را * تنگچشمى مىكند سرگشتهتر غربال را
از غزلهاى اوست :
نكند خسته دلى را دل غمپرور ما * قيمت سنگ كسى نشكند از گوهر ما
گل آميزش ما بوى جدايى ندهد * باد را دود كند گرمى خاكستر ما
پيش ما سرورى روى زمين دولت نيست * دولت آنست كه در پاى تو افتد سر ما
عندليبيم ولى خوى سمندر داريم * مىكند شعله هوادارى بال و پر ما
از صفايى كه بود عاريتى بيزارم * نشكفد در شب مهتاب گل ساغر ما
شهرت از بخت ندارد سخن ما صيدى * در شب تار نمايان نشود اختر ما
*
بدان شوقم هواى گرد آن سرگشتن است امشب * كه خون اشك صد پروانهام بر گردنست امشب
كه چون فانوس دارد از درون سررشتهء رنگم * كه پرواز بلندش تا كنار دامنست امشب
چه جاى غير در بزمت كه از سرشارى غيرت * بدل داغم ز چشم بىنگاه روزنست امشب
نمىآيد نگه هر دم ز بيم غير در ديدن * گل بيخار چيدن روى او را ديدنست امشب
رقيب از وصل ما دارد اگر بيمارى رشكى * به از من كس نمىداند ، علاجش مردنست امشب
وصال يوسف خود را به نسبت پير كنعانم * چراغ كشتهء چشمم ز رويش روشنست امشب
برنگ گل دماغ از باده تر دارد ، بيا صيدى * اگر درددلى دارى مجال گفتنست امشب
*
قطع امّيدم ز خود محتاج هجر يار نيست * برگ ما را سيلى باد خزان در كار نيست
از ضعيفان برنمىآيد درشتى نرم باش * سايه ناهموار گردد چون زمين هموار نيست