جلوهء آن سرو قد خوبست اما پيش من * نسبتى استادنش را هيچ با رفتار نيست
اين غبار خط چها از نشأهء لب مىكند * سرمه را در چشم ميگون شوخى اين مقدار نيست
صيدى افشاى محبت را بدشمن واگذار * حسن عاشق مىشناسد حاجت اظهار نيست
*
از نور رخش بسكه شبم فيض اثر بود * در اول شب چشم مرا بيم سحر بود
اى ديده سرشكى بوداعش نفشاندى * در مردمكت اشك مگر آب گهر بود
ساقى طرف غير نگه داشت و گرنه * بدمستى ما منتظر جام دگر بود
هنگامهء او نور دگر داشت كه امشب * چون تيرگى از مجلس او غير بدر بود
هر نقش مرادى كه بدلخواه برآمد * اصلش چو درآمد به نظر سكهء زر بود
روزى كه مرا طالع مولود نوشتند * آغاز پريشانى و انجام هنر بود
از سوز جدايى دل صيدى چه خبر داشت * پروانهء او سوختهء نور نظر بود
*
چو باد همسفر خويش را بجا مگذار * رفيق اگر همه بار دلست وامگذار
ز عيش جز غم و آزار عيش حاصل نيست * براى چيدن گل خار زير پا مگذار
ز بدگمانى مردم به حق خويش مترس * هميشه صرفه خود را بآشنا مگذار
شكسته رنگى گل را غبار شادى گير * در آن طرف كه نشاط دلست پا مگذار
درازدستى فرصت هميشه نيست مجال * گلى كه بشكفد از شاخ مدعا مگذار
هواى نفس دلت را شكست و كرد غبار * تو نيز دشمن خود را به اين هوا مگذار
غمين چرا ز مكافات مىشوى صيدى * حساب خويش بهنگامهء جزا مگذار
*
تا سخن تازه نباشد بسخندان مفروش * نالهء سست بمرغان خوشالحان مفروش
خانهء آينه بر شوخى عكست تنگست * جلوه جز در دل ما خانهخرابان مفروش
آبرويى كه به صد خون دل اندوختهاى * باميد كرم خواجه بدربان مفروش
اى كرامات نما ، ابر بفرمان تو نيست * اينقدر بيهده باران بگلستان مفروش
دست خواهش ز سر لذت دنيا بردار * هرچه را ديده پسنديد بدندان مفروش
عقدهء آبلهء دل ز يكى نگشايد * اين گره جز بسر ناخن پيكان مفروش