كشتهء تيغ ستم اجر شهيدان دارد * بخت برگشته باقبال سليمان مفروش
چين ابروى گدايان مى احسانطلبست * بكريمان چو رسى جز لب خندان مفروش
شايد اين چرخ بكام تو نگردد صيدى * اينقدر عيش سلم بر دل ويران مفروش
*
مگداز در شكنجهء خواهش زبان خويش * ممنون ز بىزبانى خود ساز جان خويش
با خاطر شكفته مصاحب چه مىكنى * خود سير كن شكفتگى بوستان خويش
پرهيز كن ز صحبت ناجنس زينهار * كآتش ز آب كرد سيه دودمان خويش
از خلق دور شو گر از ايشان نهاى كه مرغ * بر شاخ رهگذار نبست آشيان خويش
صيدى درين زمانه كسى نيست بىكمان * مفرست دربدر چو گدايان كمان خويش
*
بباغ عشق تو آن عندليب مدهوشم * كه غنچه گل شد و گل چيده گشت و خاموشم
ز نارسايى طالع همين زيانم بس * كه در دل تو گذر دارم و فراموشم
عجب كه بىتو دو روز دگر بجا مانم * چنين كه آتش هجر تو مىدهد جوشم
مرا ز حلقهبگوشان خود چه مىشمرى * كه گوهر سخنى از تو نيست در گوشم
بجاست پند تو صيدى ولى چه چاره كنم * به زير بار تعلق نمىرود دوشم
*
ز بسكه معنى رنگين شد آشكار از من * بدور حسن تو شد عالمى بهار از من
شكست كشتى معنى بورطهيى كه در او * چو موج دور شود هر نفس كنار از من
خطاست تير تغافل چو بر نشان آيد * به من نظاره مكن تا برى قرار از من
برهگذار تو بيهوده آنقدر ماندم * كه انتظار برآورد زينهار از من
دليل نيستيم بس بود همين صيدى * كه نيست بر دل آيينهيى غبار از من