*
ساغر چندى به ياد موج اشك ما زنيد * مىپرستان خويش را مستانه بر دريا زنيد
از فرنگى نرگسى تير نگاهى خوردهايم * شمع سبزى بر سر لوح مزار ما زنيد
خاطرم زير فلك از جوش دلتنگى گرفت * دامن اين خيمهء كوتاه را بالا زنيد !
*
حيرتگداز ورطهء چون و چرا مباش * تا بار خاطرى نشوى آسيا مباش
خود را خراب ساز و مكن خانهيى خراب * يعنى كه تا غبار توان شد صبا مباش
افتادگى جدا و گران مطلبى جداست * تا كهربا توان شدن آهنربا مباش
دريوزهء نظاره كند خودنما به زور * مشكن كلاه گوشهء فقر و گدا مباش
چندانكه پايمال شوى صبر كن اسير * نوميد از وسيلهء لطف خدا مباش
*
نگه در ديده مانند گلى در دام خس دارم * نفس در سينه همچون عندليبى در قفس دارم
بدام طرهيى افتادهام كز هر سر مويش * پريشان نالهيى پيچيده در تار نفس دارم
بكس هرگز نيفتادست كارم عشق را نازم * بفريادم چه حاجت داور فريادرس دارم
چرا بىبرگ ماند گلشن سودا اسير از من * كه همچون سنگ طفلان ميوههاى پيشرس دارم
*
كو جنون تا از مى ديوانگى ساغر زنم * خندهء تر دامنى بر موجهء كوثر زنم
سرمهء چشم هوس بادا كف خاكسترم * گر بدام شعله چون خاشاك بال و پر زنم
چند در زندان نام و ننگ باشم ، كو جنون * تا چو اخگر قرعهيى بر نام خاكستر زنم
باغبان تا كى كند منعم ز سير باغ اسير * مىروم كز زخم شمشيرى گلى بر سر زنم
*
ز بس در عشق شد صرف خموشى روزگار من * نفس در خاك مىدزدد پس از مردن غبار من
بخاطر بگذرانم هرگه آن صياد وحشى را * بدام اضطراب خويش مىافتد شكار من
بدام آسمان گم كردهام سررشتهء خود را * سر از هر جا برآرم صد گره افتد به كار من
هواى ابر و گلگشت چمن ارزانى مستان * ز فيض گريه چشم تر بود باغ و بهار من
چه خواهم كرد با اين بىزبانيها اسير آخر * گرفتم صد ره آن بىرحم شد تنها دچار من