بيش از اندازهء مى مست شد امروز اسير * گردش چشم كه مى ريخت بپيمانهء صبح
*
عشق نگشوده طلسمى است كه بر دل بستند * آه ازين عقدهء آسان كه چه مشكل بستند
گرچه صيد قفسم كى روم از خاطر دام * از هوادارى من عهد بيك دل بستند
عشق بحريست كه ساغركش گرداب فناست * لب اين بحر ز خميازهء ساحل بستند
شدم آواره و بىدام نديدم طرفى * پايم از رشتهء صد دام به منزل بستند
رخصت گفتوشنود از نگهت داشت اسير * دل و جان راهش از انديشهء باطل بستند
*
از خرام خوشنگاهان رنگ ناز انداختند * از دم تسليمجو طرح نياز انداختند
حيرتآباد شهادت آنقدر وسعت نداشت * خضر را در كوچهء عمر دراز انداختند
گردهيى از سينه صافيهاى ما برداشتند * طرح يك عالم دل آيينهساز انداختند
بلبل و پروانه صيد دام بىتابى شدند * خويش را در ورطهء سوز و گداز انداختند
تا قيامت كشت حاصل خير اهل همتست * مشت خاكى در ازل در چشم آز انداختند
اهل دنيا رسم همت از ميان برداشتند * سفرهيى بهر سحرخيزان راز انداختند
جلوهء شمشير ابروى تو تا محراب شد * برگرفتند از جهان دل جا نماز انداختند
كوهكن شيرينى از نقل محبت برده بود * بر زبانها شور محمود و اياز انداختند
هر سر راهى سپندى از نيازى سوختند * تا سمند ناز را در تركتاز انداختند
سعيها خون مىخورند از رشك اهل دل اسير * كار خود را تا بلطف كارساز انداختند
*
تا دل مست مرا داغ وفا بخشيدند * جرم صد ميكده از نيمدعا بخشيدند
بر سر شمع زند فيض سحر دستهء گل * تا بپروانهء ما بال هما بخشيدند
شعلهء خوى تو هر لحظه برنگى مىسوخت * پر طاوس بخاكستر ما بخشيدند
بىكسى قرعهء اقبال سليمانى زد * جاى خاتم دل شوريده بما بخشيدند
هستى و نيستى اقليم تبهكارى بود * جرم ما را ز كجا تا بكجا بخشيدند
دوستان سينهء صاف آينهء توفيق است * جرم ناكردهء ما را بوفا بخشيدند
مشت خاكستر ما سرمهء دل ساز اسير * روشناييست كه در راه خدا بخشيدند