از صومعه چون راه نبرديم بكامى * در كوى خرابات گرفتيم مقامى
همچون لب مخمور بفرياد درآيد * بىباده گر انگشت زنى بر لب جامى
امشب كه شب غرهء ماه رمضانست * دارم به كف از ساغر مى ماه تمامى
آن باده كه در ساغر آن نور تجلى * در پرتو خورشيد بود ظلمت شامى
آن مى كه ز شوقش بخرابات اسيرند * مرغان حرم بىمدد دانه و دامى
ما بادهپرستان خرابات نشينيم * در كعبه چه شد گر نگرفتيم مقامى
عمريست كه در پاى خم افتاده خرابيم * همسايه ديوار به ديوار شرابيم
*
اگرچه خدمت مجلس نشد حوالهء ما * چراغ ميكده روشن شد از پيالهء ما
بسنگخاره چه مىكرد بازوى فرهاد * نمىگشود اگر راه تيشه نالهء ما
ز عكس چهرهء ما زرد شد رقم ورنه * به آب زر ننويسد كسى رسالهء ما
چو كاسهيى كه بدان مى زخم برون آرند * بمى درون و برون شسته شد پيالهء ما
حديث مختصر اوليست ورنه چون قدسى * هزار شرح فزون داشت هر رسالهء ما
*
ناگفته ماند صد سخن آرزو مرا * لب بست نااميدى ازين گفتوگو مرا
در چشم خلق بس كه مرا خوار كردهاى * نشناسد آب روى كس از آب جو مرا
دور از تو كار خنجر الماس مىكند * ساقى گر آب خضر كند در گلو مرا
من دل بخال و خط ندهم مهر پيشه كن * بلبل نيم كه مست كند رنگ و بو مرا
پيمان ما بباده درستست و دادهاند * روز نخست دست بدست سبو مرا
خوردم هزار زخم نمايان ز تيغ او * هرگز نبود لطف چنين چشم ازو مرا
قدسى چه حالتست كه آلودهتر شوم * هرچند آب ديده كند شستوشو مرا
*
چنان دلم شب هجران بر آتش غم سوخت * كه هر نفس كه كشيدم ز سينه عالم سوخت
ز جور چرخ دلم در ميان بخت سياه * چو جان اهل مصيبت بشام ماتم سوخت
تبسم كه نمكپاش ريش دلها شد * كه داغهاى دلم در ميان مرهم سوخت