دلم ز شعلهء سوداى عارضى گرمست * چنان كه نام دلم هركه برد در دم سوخت
چو كرد صبحدم اظهار عشق گل بلبل * چنان ز شرم برافروخت گل كه شبنم سوخت
فغان كه در دل صبحى ز برق حسرت دوش * متاع صبر و شكيب آنچه بود درهم سوخت
*
ز آب چشم من هر قطره طوفان دگر باشد * بجز دامان صحرا كاش دامان دگر باشد
دلى دارم كه چون سيماب اگر صد پارهاش سازى * پى بسمل شدن هر پاره را جان دگر باشد
ندانم كز كدامين چاك پيراهن برآرم سر * كه هر چاك گريبانم گريبانى دگر باشد
دگرگونست احوالم شگفت آرم كه چون قدسى * دلم را طاقت يكروزه حرمان دگر باشد
*
شكيب عاشقان معشوق را ديوانه مىسازد * محبت شمع را پروانهء پروانه مىسازد
ز سنگ محتسب خالى نگردد حلقهء مستان * ز خاك يك سبو ايام صد پيمانه مىسازد
به ديوار حرم چون تكيه كردم چاك زد جامه * سر شوريدهحالان سنگ را ديوانه مىسازد
تو هم در بىقراريها مرنج از من چو مىبينى * كه با آن سركشيها شمع با پروانه مىسازد
ز حرف آشنا بگريز در كوى بتان قدسى * كه اين آبوهوا با مردم بيگانه مىسازد
*
دزدم ز بس حديث ترا از زبان خويش * دارم چو غنچه مهر ابد بر دهان خويش
ز آميزش صبا نبود غنچه را گزير * بلبل بشكوه چند گشايد زبان خويش
در گلشن آرميده روم چون نسيم صبح * تا عندليب رم نكند ز آشيان خويش
با آنكه آب ديدهام از آسمان گذشت * بختم نشست ديده ز خواب گران خويش
هرجا كه رفتهام پى خود رُفتهام چو باد * دزديدهام ز ديدهء مردم نشان خويش
در منع خون ديده فشردم بديده دست * انداختم بدست خود آتش بجان خويش
نه برگ عيش ماند مرا نه دماغ غم * آسوده شد دلم ز بهار و خزان خويش
*
دارم دلى اما چه دل صدگونه حرمان در بغل * چشمى و خون در آستين اشكى و طوفان در بغل
كو قاصدى از كوى او تا در نثار مقدمش * هر طفل اشك از ديدهام آيد برون جان در بغل
بوى ترا يك صبحدم گر باد آرد در چمن * گل غنچه گردد تا كند بوى تو پنهان در بغل