برقع ز عارض برفكن يك صبحدم تا از صبا * گردد فرامش صبح را خورشيد تابان در بغل
قدسى ندانم چون شود سوداى بازار جزا * او نقد آمرزش به كف من جنس عصيان در بغل
*
ما چشم طمع بر شجر طور نداريم * جز لاله درين باديه منظور نداريم
اين طرفه كه پيوسته گرفتار خماريم * با آنكه لب از مى چو قدح دور نداريم
بىروى تو گر آينه گرديم ملوليم * ور مهر شويم از تو جدا نور نداريم
در سايهء جغدست نشاط ابد ما * آن روز كه ماتم نبود سور نداريم
از حسرت نزديكى خورشيد هلاكيم * هرچند كه تاب نظر از دور نداريم
*
شمعيم و تن ز اشك دمادم گداختيم * داغيم و از تبسم مرهم گداختيم
از بس كه كردهايم بغم خويش را غلط * غم ناتوان و ما ز تب غم گداختيم
اى جان برو چو عهد دلم تازه كرد غم * كز اختلاط ساختهء هم گداختيم
در مهر شعله ز آتش پروانه سوختيم * در عشق گل ز غيرت شبنم گداختيم
كس تهمت شفا ننهد بر مريض عشق * قدسى ز لاف عيسى مريم گداختيم
*
حيرانم از افسردگى در كار و بار خويشتن * كو عشق تا آتش زنم در روزگار خويشتن
گفتم مبادا بعد من ملك كسى گردد غمت * تا تيغ بستم كردمش وقف مزار خويشتن
در محفل روحانيان گردد ز مو باريكتر * تا نغمهيى بيرون كشد مطرب ز تار خويشتن
با آنكه عمرم در چمن در پاى گلبن صرف شد * هرگز نديدم تا منم گل در كنار خويشتن
اين عقده كز دل غنچه را بگشود كى بودى چنان * گر از دل بلبل صبا رُفتى غبار خويشتن
عمرى نمىشد صرف خود گر زود مىآمد غمت * بر شاخ چون ماند گلى گردد نثار خويشتن
بى خود شبى مىخواستم گردم بگرد كوى او * هرجا نظر انداختم گشتم دچار خويشتن
گر فصل گل جستم خزان معذور دار اى باغبان * من عاشقم برداشتم چشم از بهار خويشتن
روزى كه چون گلبن بتان ميل گلافشانى كنند * از پارهء دل بركنم من هم كنار خويشتن
*
بنوميدى خوشم ناكاميم كامست پندارى * دلم چون بىسرانجامى سرانجامست پندارى