تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1157

مساهمون:

ص١١٥٧
شراب نااميدى خوش گوارا شد مزاجم را * حريفان را مى وصل تو در جامست پندارى ميان روز و شب بىدوستان فرقى نمىبينم * بچشمم اول صبح اول شامست پندارى بگوشم امشب آواز جرس نزديك مىآيد * ز من تا محمل مقصود يك گامست پندارى خيال وصل بستن بهتر از وصلش كند شادم * نشاط و نشأه‌ام در بادهء جامست پندارى ز اهل خانقه قدسى ز بس كيد و ريا ديدم * بچشمم حلقهء توحيدشان دامست پندارى
*
نشنيد خرد كه عشق را كالا چيست * كس را چه خبر كه در دل دانا چيست خس در بالا حباب را بيند و بس * بشنو ز صدف كه در ته دريا چيست
*
تا مهر تو در سينهء صد چاك نشست * گردى ز حسد بر دل افلاك نشست پيوست بتن چو حرز جان ساخت غمت * اين تير ز صيد جست و در خاك نشست
*
يار تو غم اندوخته‌يى مىبايد * دل‌گرم جگرسوخته‌يى مىبايد از بهر دلالت صبوحى خيزان * شمع سحرافروخته‌يى مىبايد
*
گاهم ز وصال دل ز غم فرد كند * گاهم ز فراق جان پر از درد كند خاصيت آفتاب دارد مه من * خود سبزه بروياند و خود زرد كند
*
هر كام كه در جهان ميسر گردد * چون كار بپايان رسد ابتر گردد نيكو نبود هيچ مرادى بكمال * چون صفحه تمام شد ورق برگردد
*
گه كار بعشق دلبرت مىافتد * گه راه بفكر ديگرت مىافتد ديوار تو بىثبات و سيلاب قوى * بگريز كه خانه بر سرت مىافتد
*
قدسى بدلت هواى كامست هنوز * خوناب جگر بر تو حرامست هنوز آسوده‌دلى تهمتى عشق مشو * در آب مزن كوزه كه خامست هنوز
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1157 | ذبيح الله صفا