از اوست .
مخمور ز دل سوى لب آمد نفس ما * فريادرس اى ساقى فريادرس ما
بىمى لب ما همچو لب مرده خموش است * رنجيده ز لب بىلب ساغر نفس ما
ما حوصلهء سركشى شعله نداريم * بر آتش مى سوخته به مشت خس ما
در دل ز خمارم نفس آغشته بخونست * جز طاير بسمل نبود در قفس ما
ما بار سفر بر در ميخانه گشوديم * بىواسطه مستانه ننالد جرس ما
ساقى شب عيدست چرا تيره نشينيم * با آنكه بساغر نبود دسترس ما
در كنج خرابات ز بىمهرى ساقى * از باده برافروز چراغ هوس ما
عمريست كه در پاى خم افتاده خرابيم * همسايهء ديوار به ديوار شرابيم
شب همنفسى غير مى ناب نداريم * تا چشم قدح باز بود خواب نداريم
ساقى بصبوحى نفسى پيشتر از صبح * برخيز كه تا صبح شدن تاب نداريم
هرچند كه ناياب بود گوهر وصلت * دست از طلب گوهر ناياب نداريم
شب نيست كه تا صبحدم از غمزهء ساقى * در خون مژه چون پنجهء قصاب نداريم
جز بادهپرستى نبود طاعت مستان * سهل است اگر روى به محراب نداريم
همسايگى مى چو ميسر شده غم نيست * گر دست تصرف بمى ناب نداريم
عمريست كه در پاى خم افتاده خرابيم * همسايهء ديوار به ديوار شرابيم
هرگز دل مستان ز غم آزار ندارد * تا باده بود غم به كسى كار ندارد
چون مهر فلك شب همه شب پردهنشين نيست * خورشيد مى از برهنگى عار ندارد
در كوى خرابات كرا حرفهء جنگست * آنجاست كه جز شيشه كسى يار ندارد
مطرب مده از دست هوس طرهء ساقى * قانون طرب بهتر ازين تار ندارد
اى زهدفروش از سر اين كوى دكان را * برچين كه متاع تو خريدار ندارد
ما معتكف زاويهء بادهفروشيم * همسايگى شيخ بما كار ندارد
عمريست كه در پاى خم افتاده خرابيم * همسايهء ديوار به ديوار شرابيم