نماند ذوق گلستان درين بهار مرا * كه نيست نكهت گل بىتو سازگار مرا
عبير نيستم اما ز خاكسارى دل * هنوز بوى گلى مانده در غبار مرا
ز ساغر گل رعنا تنك شراب ترم * ز دست مىدهى آخر نگاه دار مرا
كجاست مشرقى آسايشى كه يك ساعت * خلاص سازد ازين نالههاى زار مرا
*
هرچند كه از جانب او شكوه روا نيست * گر هست گناهى همه از جانب ما نيست
در مشرب آتشنفسان شعله گواراست * بر غنچهء ما نيست سمومى كه صبا نيست
از شوق طلبكارى او هر پر كاهى * نوميد ز حسن طلب كاهربا نيست
در شهر اگر هيچ نباشد سفر اوليست * آسودگى دل كم از آسايش پا نيست
*
طبيب شهر را پرواى ما نيست * كسى با دردمندان آشنا نيست
در هفت آسمان را گر نبستند * چرا امشب در ميخانه وا نيست
درين كشور مرا از داغ حرمان * زرى در دست هست اما روا نيست
در ميخانه وا خواهد شد آخر * كليد رزق در دست شما نيست
كسى كز نيستى دلتنگ باشد * زن دنياست او مرد خدا نيست
ز بىپروايى دل در فغانم * كه آن ديوانه را پرواى ما نيست
مران از درگه خود مشرقى را * كه خوان پادشاهان بىگدا نيست
*
سرم با شور مجنون آشنا نيست * دلم را هيچ ذوقى از نوا نيست
علاج مستى از پير مغان پرس * كه اينجا هيچ دردى بىدوا نيست
جهان از زاهدان ذوقپيماى * چنان پر شد كه در ميخانه جا نيست
همه چون سايه با خاكيم يكسان * كسى در ملك ما صاحبنوا نيست
خس و خاشاك دورافتادگان را * رفيقى بهتر از باد صبا نيست
ز هر جانب بسوى كعبه راهيست * ولى راهى به از راه خدا نيست
سرم بيگانهء اين گفتوگوهاست * نواى ما بجايى آشنا نيست
چنان عيب است آميزش درين باغ * كه بوى گل در آغوش صبا نيست