چنان عكس دامن زدى بر بصر * كه در دل نشستى خدنگ نظر
ز بس روشنى كاندر آن خانه بود * ضيا سايهء بال پروانه بود
نمىديد چشم اندر آن بزمگاه * سياهى بجز نور شمع نگاه
فتادى بر آن بزمگه چون نظر * شدى سرمهء ديده نور بصر
بمحفل ز بس روشنى بود جمع * درو سايه روشن فتادى چو شمع
صراحى در آن مجلس پرسرور * چو شمعى است از پاى تا فرق نور
بگردش درو جام مى صبح و شام * چو زوار بر دور بيت الحرام
چه جام آفتاب از فروغش خجل * چو آيينهء عاشقان صافدل
درو عكس شمع از صفاى شراب * چو اخگر سيهگون نمودى در آب
بدورش زده حلقه نور نگاه * ولى تيره چون هاله بر دور ماه . . .
*
دلم شد سياه از غم روزگار * گرفته مگر ماتم روزگار
به حدى سياهى درو گشته جمع * كه در وى سويدا كند كار شمع
ز بس تيرگى از دلم دود داغ * عيان چون در آيينه عكس چراغ
من بيدل از تيرهبختى چو دود * اگر در جگر شعله كارم چه سود
كه بر سينهام داغهاى سپهر * چراغيست هريك فروزان چو مهر
شود روشن از نور آهم جهان * كه خورشيد در سينه دارم نهان
اگر پنبه بردارم از روى داغ * جهان سوزد از سايهء اين چراغ
دل من كه شد پايمال ستم * نشسته است چندان بر او گرد غم
كه چون شعله باشد ز دودش كفن * چو اخگر ز خاكسترش پيرهن . . .
*
سرشكم كه بحرست ازو منفعل * غباريست آغشته با خون دل
چو از گرمى سينهء پرشرار * شود خشك چشمم شود پرغبار
بدامان ز مژگان چو مىريزمش * ز پرويزن ديده مىبيزمش
ولى باشد آن توتياى بصر * همه پر ز پرگالههاى جگر
دمى چون برم سر بجيب جنون * به ياد آرم آن زلف زنگارگون