*
ز پيكان تو در دل رخنهاى كارگر دارم * هنوز از حال خود با اين پريشانى خبر دارم
نيم گر سايهء گل پرتو خورشيد تابانم * كه از خونگرمى خود در دل خارا اثر دارم
سزاوار نشستن نيستم چون دود بر مجمر * كه سوداى پريشان گشتن از صد رهگذر دارم
براهت مىدهم تسبيح را زنار مىگيرم * درين سودا اگر يك سود دارم صد ضرر دارم
مدام از عندليب گلشن شيراز مىگويى * درين گلزار من هم حرفى از گل تازهتر دارم
تو يك عيب مرا مىبينى و من صد هنر دارم * شراب تلخم اما رنگ خوناب جگر دارم
نمىآسايم از پرواز و يك ساعت نمىدانم * كه مكتوب كدام آشفته را بر بال و پر دارم
در آن گلشن بهارم مىكند تكليف گل چيدن * كه گردانم ز دست افتد نمىخواهم كه بردارم
درين ايام از دست دلم كارى نمىآيد * نه داغى بر جگر نه آفتابى در نظر دارم
چو ابر از قطرههاى اشك خود يارى نمىخواهم * اگر لبتشنهام كى چشم بر آب گهر دارم
سحاب رحمتم وز قيمت گوهر نمىگويم * نمىخواهم سرشك خويش را از خاك بردارم
ز خونافشانى بال و پرم عالم گلستان شد * درين گلزار از يك زعفران صد نخل تر دارم
از آن نوباوهيى هر لحظه بر لب مىرسانم من * كه در هر گوشهء دل نخلهاى بارور دارم
سكندر نيستم كآيينهيى خواهم كه از دلها * هزار آيينه چون خورشيد هر شب زير سر دارم
چه شد كز خون دل رگهاى چشمم شاخ مرجان شد * درين دريا جواهر دارم و بىحد و مر دارم
اگر خاك بدخشان نيستم خون شهيدانم * كه در هر قطرهء آن پارهيى چند از شرر دارم
چو كرم شبفروز از پرتو دل راه سركردم * نه با خضرى رفيقم نه چراغى راهبر دارم
نشان عافيت در كشور يك دل نمىبينم * درين ايام ازين ويرانهها عزم سفر دارم
ز آن دايم بباد بىنيازى مىدهم كشتى * كه اميد نجات از پادشاه بحر و بر دارم . . .
*
مجنون طبيعتيم و جنونست كار ما * سرمشق عالمى شده لوح مزار ما
پاس نفس بدار كه الماس سودهايم * ناگاه در دل تو بماند غبار ما
ما چون گل چراغ در آتش شكفتهايم * در دامن كسى نخليدست خار ما
برگ حنانهايم و باميد رنگ و بو * در دست ديگريست خزان و بهار ما
ما مشرقى بهار گلستان عشرتيم * پيمانهء مى است گل آبدار ما
*