اين خود اشارتيست كه از دور روزگار * بر باد مىرود همه گر مسند جمست
القصه بيش ازين مكن آزار بندگان * اكنون كه مزرع املت سبز و خرمست
شايد سپهر دور كند بر مراد ما * عالم بيك قرار نماندست ، عالمست !
*
فكر من دردنوش مىبايد كرد * بىباده وداع هوش مىبايد كرد
دل را ز فغان نگاه مىبايد داشت * اين آتش را خموش مىبايد كرد
*
از نام تو غنچه را زبان مىسوزد * وز بوى گل تو بوستان مىسوزد
پروانه جدا ز شمع خود چون مىسوخت * بىدوست دل من آنچنان مىسوزد
*
امشب بگريستن سرى داشتهام * آزردگى از رهگذرى داشتهام
از هر مژه ديدهء ترى داشتهام * گويا ز جدايى خبرى داشتهام
*
ديريست كه بيمار و خرابست دلم * از دورى آتشى كبابست دلم
گر آهن تفته نيست چون هر ساعت * از دست تو در آتش و آبست دلم
*
دلا تا كى از گردش روزگار * كشى بهر يك جرعه چندين خمار
مجرد شو از قيد هستى و نام * زمانى بميخانهء ما خرام
چه ميخانه معراج اهل گناه * ولى كعبه از رونقش روسياه
بهر گوشهء او ز اهل نظر * جهانى ولى در جهانى دگر
ز بس روشنايى ز ديوار وى * عيان راز دلها چو از شيشه مى
نه ديوار بل سد يأجوج غم * نديده عذارش غبار الم
شده ظل او عاصيان را پناه * باميد او گرم پشت گناه
هميشه درين بزمگه جام زر * ز مى پر ولى خالى از درد سر
كه كردى كسى گر بساقى نگاه * فتادى نظر مست در نيمهراه
وز آن مى چنان بزم پر شد ز نور * كه گر چشم بر وى فتادى ز دور