ساقى بده آن شعلهء رنگين و روان را * تا آب دهم لالهستان دل و جان را
آن شعله كه گر بر فلك افتد تف و تابش * آتش فگند خاك ره كاهكشان را
آن باده كه از پرتو انوار جبلى * همپنجهء خورشيد كند برگ رزان را
آن مايهء پيرايهء عالم كه ز فيضش * خاصيت نوروز دهد طبع خزان را
سرمايهء مردى كه گر انديشه كند يار * بر معدن الماس زند تيغ زبان را
يادش گذرد گر ز دل غمزهء خوبان * بر هم شكند كارگه كون و مكان را
گر عاشق بىتاب كشد جرعهء جامش * آماده شود معركهء ناز بتان را
ما عاشق شوريده و مستان خرابيم * تا عشق بتانست اسير مى نابيم
مطرب نفسى بركش و بنواز نغم را * وز نغمهء تر آب بپاش آتش غم را
آن نغمه كه داود اگر بشنود او را * در لب شكند پاى برون رفتن دم را
آن نغمه كه با جنبش رقصش برهاند * هر دل كه گرفتار شود زلف صنم را
آن نغمه كه با ذوق سماعش دل عشاق * تن در ندهد حلقهء گيسوى بخم را
هر غنچهء او بلبل گوينده شود گر * زين نغمهء تر آب دهى باغ ارم را
ما مست سراسيمهء كيف نغماتيم * ساقى تو فراموش مكن رسم كرم را
برخيز و بعشق نفس مطرب مجلس * يك جام بده تا نكشم منت جم را
ما عاشق شوريده و مستان خرابيم * تا عشق بتانست اسير مى نابيم
ما دُردكشان خاك در پير مغانيم * آب رخ جمعيت رندان جهانيم
از صافى انديشهء ماهيت رندى * عكسافگن مرآت دل يكدگرانيم
بيرون نشد از ميكده پاى هوس ما * تا از غم دل در گرو رطل گرانيم
از رنگ ريا نيست اثر در روش ما * هرگونه محبت كه ببينيم همانيم
با اينهمه از غايت شوريدگى دل * آيين مدارا نشناسيم و ندانيم
زيرا همه در شيوهء انديشهء رندى * سر در قدم نفعى شمشيرزبانيم
گر ناز كند ساقى دوران بيكى جام * با تيغ زبان جام پياپى بستانيم
ما عاشق شوريده و مستان خرابيم * تا عشق بتانست اسير مى نابيم
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1095
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص١٠٩٥