ديدم پس از آنش بمذاق دل و جانم * يك داروى شيرينِ تَر و هوشبر آمد
دارو نه شراب خم وحدت كه ببويش * عقلم ز وجود دو جهان بىخبر آمد
از لذت او خاصيتى يافت مداوم * در محبره نى رفت قلم نيشكر آمد
نفعيم و عيبم هنر افتاده ز توفيق * هر عيب كه سلطان بپسندد هنر آمد
وى در شعر پيرو استادان پيشين بود و سعى داشت قصيدهها و غزلهاى معروف آنان را جواب گويد . زبان و شيوهء بيان معنى در شعرش اصلا بهمدورگانش در ايران و هند شباهت ندارد و او همان سبك و همان طرز گفتار و همان انديشههايى را در شعر دارد كه پيشينيان خاصه گويندگان بزرگ صوفيه داشتهاند . در قصيدهيى كه در نعت پيامبر اسلام سروده دربارهء مقام بلند شاعرى خود ، از راه مبالغه و اغراق ، سخن گفته و خود را مريد عطار و مولانا دانسته است و از باقى شاعران تنها حافظ را پسنديده و او را از نديمان خداوند و طبع او را دل عشق و عين عشق شمرده ، و تحليلى كه از شيوهء شاعران مختلف درين قصيده كرده بسبب اهميتى كه در شناخت انديشههاى معاصرانش دربارهء شاعران گذشته دارد ، قابل توجه و ملاحظه است . وى گويد :
هنوز اندر عدم بودم كه بفرستادم از همت * زكات فيض معنى را بخاقانى و خاقانش
بخسرو دادم اسباب جهانگيرى معنى را * كه دلتنگ آمدم از خواهش بىحد و پايانش
مريد شيخ عطارم غبار پاى مولانا * كه بنشينم چو مشك بيخته بر روى دكانش
سنايى را نمىافتد سروكارم درين بيشه * او حكمتسنج و من ساحر نه از خيل حريفانش
به جامى هم ندارم نسبت اندر نكتهپردازى * كه او ملا و من شاعر نه همدرس دبستانش
باخلاص آورم از دل بلب نام نظامى را * كه او شيخ و من از رندان نه از امثال و اقرانش
حريفم نيست فردوسى چه گويم كو ز پرگويى * جهان بگرفته وز افسانه خالى كرد انبانش
بدار الملك روم آرايش نو دادم از معنى * كه ننگ آرد بخلاق معانى از صفاهانش
من و فردوس دار الملك روم و روضهء شيراز * مبارك باد بر سعدى و بستان و گلستانش
نه رندست آنكه چون دم مىزند از عالم وحدت * سياحتنامه بنويسد نه حسب حال وجدانش
بنازم طبع حافظ را كه طبع او دل عشقست * سراپا گفتوگوى حال رندانست ديوانش
مگو حافظ كه او هم از نديمان خداوندست * دل او ساقى عشقست و عقل از مىپرستانش