جهان مىخندد از شوخى طبع انورى الحق * چه شوخيها كند از بهر ياران سخندانش
كليم سحرسازست او نه حكمتسنج و نه شاعر * كه در اعجاز انديشه يد بيضاست برهانش
ظهيرست از يكى پاكيزهگويان سخن اما * اگر بودى خلاص از قيد فكر جامه و نانش
ز جرارى خلاق معانى خود مپرس از من * كه ترساند مديح خويش را اول بهذيانش
زهى دولت كه عرفى را مسلم شد در انديشه * كه با كلكش كند سجده لواى خان خانانش
محصَّل سخت معجزگوى بىپرواست در معنى * كه تحقيق آشنايى مىكند با سهو اذعانش
هنوز از پردهء پندار ننهاده قدم بيرون * ز همت گشته مسلوب الرجا از فيض منانش
باندك مايه قانع از تنك ظرفى و هم مغرور * سخن را منحصر داند به خود از نقص عرفانش
نه بسيار آرزو بايد نه اندك همت آن كس را * كه باشد در ترازوى حقيقت راست ميزانش
بر رويهم بايد پذيرفت كه نفعى خواه از اصل ايرانى برخاسته باشد يا از خاندان رومى ، شاعرى خوب و تواناست كه بويژه در قصيدهسرايى و ساختن چكامههاى طولانى و پرمطلب مهارت دارد . در شعرهايش نفوذ انديشهء عرفانى بشدت مشهود است . بيشتر رباعيهايش در حقيقت بيان مقامات سلوك يا اصطلاحهاى اهل خانقاه و بازگفت باورداشتهاى صوفيانست . غزلهايش در دنبال همان روشى پرداخته شده است كه از ديرباز در ديوان شاعرانى چون عطار و مولوى و سيف الدين محمد فرغانى و اوحدى مراغى و همانندگانشان مىبينيم يعنى بيان مقصودهاى صوفيانه در لباس عشق و مضمونهاى عاشقانه .
از غزلها و رباعيهاى اوست و نيز چند بند از ساقىنامه ترجيعش :
ساقى بده آن جام كه خورشيد بهارست * آن باده كه مهتابفروز شب تارست
آن شعله كه تاب نگهافروز فروغش * آب رخ گلهاى گلستان عذارست
آن آتش رخشنده كه چون صبح تجلى * از شعلهء او مهر يكى مرده شرارست
آن مهر جهانتاب كه در عالم عشرت * هرگاه كه از مشرق خم شعشعهبارست
از پرتو او با همه تنگى دل تاريك * چون عرصهء پهناى فلك آينهزارست
درده قدحى زآن مى و يك بوسه ز لب هم * زيرا غرض از صحبت مى بوس و كنارست
رندان جهانيم كه بىباده و دلبر * گلزار جنان در نظر ما خس و خارست
ما عاشق شوريده و مستان خرابيم * تا عشق بتانست اسير مى نابيم