نفعى خود در آن مىگويد كه شعر خود را از روم بهند فرستاده است :
در سينه دلم چنان بجنبد * كز جنبش او جهان بجنبد . . .
در كام زبان نجنبد الا * در مدح خدايگان بجنبد
در مدح شهى كه با ثنايش * كام و لب خسروان بجنبد
آن شه كه بفتح ملك ايران * آنگه كه عنانكشان بجنبد
از حملهء او ز حد كشمير * تا خطهء اصفهان بجنبد
. . . اى خسرو كامران كه مهرت * چون جان بدلم نهان بجنبد
در رومم و خامهام بمدحت * چون هندوى نكتهدان بجنبد
نفعيم و از گهرفشانى * سودم بدل زيان بجنبد
فيضى نيم و دلم چو دريا * در مدح تو در فشان بجنبد
3 ) حسام الدين گراى خان از خانان قريم ( كريمه ) . نامش را در فهرست خانان آن سلسله نيافتهام ليكن معلومست كه در نيمهء اول سدهء يازدهم مىزيسته است . دربارهء او گويد :
چرخ اگر خير اگر شر اندازد * همه نا در برابر اندازد
. . . رستم خاندان چنگيزى * كه سر خصم حيدر اندازد
سيف مسلول حق حسام گراى * كه بيك حمله عسكر اندازد
ولى از همهء ممدوحان آنكه واقعا نفعى او را از دل و جان مىستود ، بعد از پيامبر اسلام ، مراد و مرشد معنوى او جلال الدين محمد مولوى رومى بود كه شاعر چند قصيدهء غرا در ستايش او سروده است و از آن جمله در يكى از قصيدهها كيفيت ارادت خود را بمولوى از راه كلام و حسن بيانش باز مىنمايد و مىگويد :
سرچشمهء فيض ازلى مولوى روم * كز وى عرب و هند و عجم بهرهور آمد
مهدىّ على كوكبه سرّ اللّه اعظم * كانديشهاش استاد قضا و قدر آمد
علامهء اسرار الهى كه كلامش * چون آيت منزل همهجا معتبر آمد
توحيد الهى ز دلش ناطقه پرداخت * تحقيق ازو يك سخن مختصر آمد
. . . چون حسن بيانش بشنيدم بزمانه * از شوق دلم بر در سمع و بصر آمد