اگر عادتسراى تن دو روزى شد بفرمانت * ز دستانداز آخر چون بخواهى ديد ويرانش
تلافىخانهء عقبى بفريادت رسد فردا * كه خصمى با تو گر بد كرد فردا مىرسد آنش
بيا تا صورت احوال تو يكيك شود روشن * ز مرگ آيينهيى در پيش نه آنگه فروخوانش
برآ از پوست شايد لذتى از عمر خود يا بى * كه بادام مقشر نازكى باشد دوچندانش
اگر خواهى كه جان دوستى را پيكرى گردى * مرنج از آنكه رنجاند ترا وز خود مرنجانش
حذر كن تا توانى از جمال شاهد زيبا * كه پالغز مه و خورشيد شد چاه زنخدانش
طرب را عيش گردد تلخ از لبهاى شيرينش * خرد را دست و پا گم گردد از سرو خرامانش
خيال عارض آيينهرويان زنگ كفر آرد * مكن در سينه همچون عكس در آيينه پنهانش
مجو از غير حق يارى كه درها بر تو بگشايد * خليل از غير چون بگذشت شد آتش گلستانش
*
چنان در كاوش آن سر دهم چشم گهرزا را * كه افتد بخيهها بر روى كار از موج دريا را
ز شوق وعدهء وصلت سواد چشم من گويى * كه بر دامان خود بسته بياض روز فردا را
دلم سوداى آن دارد كه بيند يار را جايى * ز سر بيرون كند اى كاشكى سوداى بى جا را
*
ديوانه دل كه سوخته و مبتلاى تست * بيگانهء منست ولى آشناى تست
كندم بنوك ناخن و هستم خجل ز تو * اين سينه را كه تختهء مشق جفاى تست
غمگين مشو كه سوختهجانى ، كه بىغرض * تو در فناى اويى و او در بقاى تست
يك گام در پيت ز غيورى كسى نرفت * حيران سايهام كه چسان در قفاى تست
*
من و دل بهر صفآرايى مژگانى چند * عرض كرديم بهم چاكگريبانى چند
اى خوشا قيد محبت كه به خون دل خويش * يادگارى بنويسيم بزندانى چند
يك گريبان چه كند با همه شوقى كه مراست * مگر از سينه كنم طرح گريبانى چند
اى ترا طرهء دستار به از طرهء زلف * تو كجا و الم بىسروسامانى چند
عشق را اين همه آوازهء شهرت ز كجاست * چون ندارد بجز از كشور ويرانى چند
*
ز بس كه خاك سر كوى اوست دامنگير * زمانه كرد بهر ذرهاش دلى تسخير
دليل سنگدليهاى آسمان اين بس * كه هم ز آه خودم مىكند نشانهء تير