از آن درينجا نقل مىشود ، تا هم نمونهيى از شعر ضياء و هم نمودارى از مثنويهاى متعدد قضا و قدر باشد كه پيش ازين دربارهء آنها سخن گفتهام :
شنيدم روزى از بيخورد و خوابى * چو سيخ تفته سر تا پا كبابى
مصيبتديدهء ماتمفروشى * چو باد از گرد صحرا حلهپوشى
پريشانخاطرى صحرانوردى * چو فكر اهل هيئت دورگردى
كه يك روز از اشارتهاى تقدير * هواى سير مروم شد عنانگير
بقرب آن سواد قدسىالقاب * شبى خوابم بدشتى داد پرتاب . . .
. . . يكى ديوانهيى ديدم در آن بر * عرقچينش ز داغ عشق بر سر
بيابان جنون دار الشفايش * چو مجنون موى سر زنجير پايش
همه تندرد چون اعضاى ناسور * بيابانسوز همچون آتش طور
چو مرغ از چشمهء دام زمينسا * تنش از رخنههاى داغ پيدا
سراپا همچو افغانى در آغوش * بچنگ از نالههاى زار همدوش
نمىكردش در آن فقر و فقيرى * بجز داغ غمش كس دستگيرى . . .
به دو گفتم كه اى محزون غمناك * چرا چون سايه دارى روى بر خاك
فروغ آتش آه تو از چيست * هجوم درد جانكاه تو از چيست
پس از تكليف آن گمره به مقصود * كشيد آهى كه شد آفاق پردود
پس سرگذشت عشق خود را بدخترى باديهنشين حكايت كرد و گفت پس از مدتها عشقبازى او را رام خود ساخت چنان كه با يكديگر بجانب مرو گريختند و همچنان راه مىبريدند :
كه تا از بخت بد چون مرگ ناگاه * علفزارى به پيش آمد در آن راه
چو خاطرجمع شد زآن قوم پردل * به طرف چشمهيى كرديم منزل
چه چشمه چون فلك تلخى فروشى * بمرگ همنشينان نيل پوشى
گل اطراف آن حوض پرآفات * سراسر چون گل تابوت اموات
يكايك موج آن تلخآب بىبرگ * خلايق را دليل كوچهء مرگ
همه سوهان روح و دشنهء جان * چو موج آب خنجر تشنهء جان
در آن منزل دمى آن شوخِ چسبان * مرا خواباند و شد مشغول اسبان