با شمع بزم صحبت ما دوش درگرفت * خود را تمام از نفس هم گداختيم
ننگ دوا قبول نمىكرد زخم ما * الماس ريزهيى سر مرهم گداختيم
خواهش كم از رياضت لبتشنگى نبود * رفتيم و در برابر زمزم گداختيم
با ما سرى ببالش بىطاقتى نهاد * از گرمى نفس جگر غم گداختيم
برقع ز روى مهر شفايى چو برگرفت * در جلوهء نخست چو شبنم گداختيم
*
دوزخ ز دلم جوش زند يا نفس است اين * حسرت بجگر كاشتهام يا هوس است اين
تلخست مذاق دلم از كنج لب يار * هرجا شكرى عشق فروشد مگس است اين
بر گلبن اگر بال زنم رشك ندارم * پاداش گرفتارى كنج قفس است اين
نوبر سوى او غنچهء دل مىبرم اول * در باغ محبت ثمر پيشرس است اين
هرچند كه بىطاقتيم سوى تو آرد * ناديدهام انگارى و گويى چه كس است اين
بر مرغ دلم بوى چمن آفت بالست * درساخته با آب و هواى قفس است اين
جامى ز مى وصل بدست آر شفايى * مقصود اگر رفع خمارست بس است اين
*
مستى ديگر دهد هردم مى گلگون او * جز گياه مهر چيزى نيست در معجون او
توبه باشد شرط ديندارى ولى مقبول نيست * توبه از مستى بدور آن لب ميگون او
در جهان عشق هرگز بر كسى جورى نرفت * خيرخواه عاشقانست انجم و گردون او
با دو عالم شكوه ، پيشش مُهر دارم بر دهان * بس كه مىبندد زبانم چشم پرافسون او
كشتهء تيغ محبت خاك گشت و همچنان * آيد از شمشير بيداد تو بوى خون او
مطلع ديوان خورشيدست آن ابرو ولى * آگهى كس را شفايى نيست از مضمون او
*
اى كاشكى گمان خريدار بردمى * تا دست دل گرفته ببازار بردمى
گر دانمى كه زود خزانستى آن چمن * گل در بهار وصل بخروار بردمى
امشب ببزم دست و دلى كاش بودمى * تا دامنى ز لذت ديدار بردمى
در چارسوى حشر فراغت نمىخرند * اى كاش رفتمى و غم يار بردمى
دانستم ار زيان محبت كى اينچنين * انجام عشق منت اظهار بردمى