بر تيرهدلان دامن پرهيز بيفشان * با صبح نشين آينهء دل بصفا گير
آن خانه كه در كوچهء آزست بسوزان * بىبرگ سرايى بسر كوى سخا گير
از دست نسيمى بربا نكهت زلفى * مستانه صباحى سر راهى بصبا گير
بر ديدهء خورشيد نشينند حريفان * كمتر ز غبارى نتوان بود ، هوا گير
پروانه كمربستهء سوز نفس ماست * اى شمع تو هم خرقه و تسبيح ريا گير
تا يا رب شبها بود از ناله چه آيد * صد سينهء نالان ده و يك دست دعا گير
پيداست كه از جرعهء آبى چه گشايد * گر عمر ابد مىطلبى راه وفا گير
چون عشق بهر دل گذر انداز شفايى * آنجا كه بخسبند بدامان تو جا گير
*
ز طرهات كه چو جانم مشوش است هنوز * اميد را رگ جان در كشاكش است هنوز
به خون نشان دلم از ناوك نگه كاين تير * ز شست غمزهء خونريز دلكش است هنوز
شراب حسن تو شد آخر و ز روز نخست * دلم ز ساغر عشق تو سرخوش است هنوز
دلم بكوثر وصلش بپايمردى بخت * هزار غوطه فزون خورد و آتش است هنوز
ز جور بس مكن آخر كه صبر پابرجاست * بكش بكش كه تحمل بلاكش است هنوز
بجام عشق ز سر جوش دل ميى دارم * كه همچو بادهء حسن تو بىغش است هنوز
فسون مهر و محبت نكرد تسخيرش * فرشتهخوى شفايى پريوش است هنوز
*
همچو خونابه گره چند شوم در بر خويش * روم از گريه بپرسم ره چشم تر خويش
با لب تشنه بسرچشمهء كوثر نرويم * هر كسى داند و سوز جگر و گوهر خويش
بىنسيم طلبى ميوهء ما ريزانست * منم آن نخل كه بىخواست فشانم بر خويش
مهر و فرماندهى خطهء خوبان ، هيهات * حكم كن حكم كه بيرون رود از كشور خويش
رنجشى داشتم از طالع برگشتهء خود * ديدم از دورش و راضى شدم از اختر خويش
منم آن شيفتهء عشق كه چون پاك بسوخت * رنگ عشق از سر نو ريخت بخاكستر خويش
نتوان بود شفايى چو صبا هر جايى * ما سپهريم بجايى نرويم از در خويش
*
آهى زديم و خاطر خرم گداختيم * سرمايهء حضور بيكدم گداختيم